آرشیو مطالب مربوط به "ادبی" " بایگانی مطالب سایت

سیگار میفروشم تا دست خالی خانه نروم

سیگار میفروشم تا دست خالی خانه نروم

پایگاه خبری تحلیلی ریواس ریواس؛اسدالله یکتا گفت: هر کسی به اندازه خودش در این دنیا زحمت می‌کشد اما حقش را به راحتی می‌خورند. هنرمندان با رسیدن به دوره میانسالی به کل فراموش می‌شوند و این خیلی برای جامعه ما افت...

ادامه مطلب ...
استبداد شاهان

استبداد شاهان

نوشته اند سلطان ابراهیم غزنوی از میدان غزنین عبور می کرد ، کارگری را دید سنگی گران بر سر نهاده برای ساختمان می برد ، به کارگر دستور داد که سنگ را بر زمین بگذارد . کارگر نیز دستور سلطان را واجب دانسته سنگ را در میدان غزنین بر...

ادامه مطلب ...
کاسه‌ی زهر

کاسه‌ی زهر

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری...

ادامه مطلب ...
معمای زندان

معمای زندان

زندانی دارای دو در است، یكی در آزادی و دیگری دَرِ اعدام. این زندان دارای دو زندانبان است كه یكی از آنها راستگو و دیگری دروغگوست. خودِ زندانبانان همدیگر را به خوبی می شناسند. در این زندان مردی محبوس است كه نمی داند كدامیك...

ادامه مطلب ...
انسان بینی مهاتما گاندی

انسان بینی مهاتما گاندی

یادمان باشد که ، من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌ صفت باشم ، من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات...

ادامه مطلب ...
نامه پسر بچه به پدر رفتگرش

نامه پسر بچه به پدر رفتگرش

پدر عزیم: من به خوبی میفهم که بسیار با شرف است آن کس که انسان باشد و بین آشغال ها نان پیدا کند تا آن کس که آشغال باشد و بین انسان ها نان پیدا کند! دردی که انسان را به سکوت وا می دارد بسیار سنگین تر از دردیست که که انسان ها...

ادامه مطلب ...
خودمان مقصريم!

خودمان مقصريم!

  حکايتي از کليله و دمنه «کليله گفت: آورده‌اند که زاهدي را پادشاهِ روزگار کسوتي فاخر و خلعتي گرانمايه داد. دزدي آن را بر وي بديد، طمع کرد و به وجه ارادت به نزديک او رفت و گفت: مي‌خواهم تا در صحبت تو باشم و آداب طريقت...

ادامه مطلب ...
زاهد و سگ

زاهد و سگ

گفته اند كه زاهدی، در یكی از كوههای لبنان، در غاری انزوا گزیده می زیست . روزها را روزه می داشت و شب هنگام ، گرده نانی بهرش می رسید كه با نیمی از آن افطار می كرد و نیمه دیگرش را به سحر می خورد. روزگاری دراز چنین بود و از آن كوه...

ادامه مطلب ...
“وصیت لقمان حکیم”

“وصیت لقمان حکیم”

لقمان حكیم در توصیه به فرزندش اظهار نمود: فرزندم ! دل بسته به رضاى مردم و مدح و ذم آنان مباش ؛ زیرا هر قدر انسان در راه تحصیل آن بكوشد به هدف نمى رسد و هرگز نمى تواند رضایت همه را به دست آورد فرزند به لقمان گفت : معناى كلام...

ادامه مطلب ...
آب را گل نكنيم…

آب را گل نكنيم…

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب. یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید. یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد. آب را گل نکنیم:     آب را گل نکنیم: شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی. دست...

ادامه مطلب ...
حکایت خنده دار مسجد بهلول!

حکایت خنده دار مسجد بهلول!

                                                                                 می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم. گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست...

ادامه مطلب ...
صفحه 2 از 212