پایگاه اطلاع‌رسانی ریواس جنوب (rivasjonoob.ir)/

مهناز گرجی‌زاده(مه ناز)/
داستانک آفتاب/

پیراهنش را از یکسو به سوی دیگر زیر لیفه تنبانش برده بود .
تنبانش مدتهای زیادی بود لباس کاری شده بود .همان تنبانی که زمانی ، مجلس برو بود و مایه فخر و مباهات.
برایش کوتاه شده بود. گرچه خودش هم همین را میخواست.

کوتاهی زیر جومه باعث میشد، لباس در طویله که سرتاسرش پهن بود کثیف نشود.
با دستهایش  تند تند “گلونهای” گاو را میکشید نزدیک بهار بود شیر زک زرد رنگی بر پاتیل رویی فرو میریخت، صدای فورانش و بوی خاصش زن را به گوساله ماده تازه بدنیا آمده امیدوار میکرد. گوساله را کشان کشان به زیر مادر هدایت کرد

“پاتیل” را به داخل مطبخ آورد، روی اجاق گذاشت شعله را روشن کرد، چند دقیقه ای که گذشت آفتاب با کفگیر چوبی شیر را بهم زد و کم کم شیر شروع به دلمه شدن کرد.

“لوی” آماده خوردن بود. کتری هم به جوش آمده بود چایی را آماده کرد.

نانهای تیری نم‌زده شده و دسته کرده را لای سفره گذاشت. به طرف اتاق رفت. بچه ها یکی یکی بیدار میشدند؛ چهار فرزند یادگار خدا بیامرز سهراب بود.

دو پسر دو دختر. آفتاب خانم یادش نمیامد، کی این بچه ها آمدند و کی بزرگ شدند.

ازدواجش، از سر اجبار بود. بچه ها بدون خواسته و نظر او پا به زندگیش گذاشته بودند ولی بعد از امدن آنها به اندازه این دنیا دوستشان میداشت.
بچه هایش بودند دیگر جانش به جانآانها بسته بود.

کنار سفره نشست بچه ها با اکراه میخوردند. سپهر به “لوی” شکر می پاشید سعید نمک؛ دختران آفتاب کم کم برای تناول صبحانه می امدند.

آفتاب به سعید گفت امروز هر طور شده برایت پول دانشگاه را تهیه میکنم، تا همینجا هم “خورزوم” لطف کرده، که توانستی انتخاب واحد کنی؛ کارشناسی ادبیات میخواند.

حرفهای معمولیش را هم با شعر میگفت مادرم ،« کله سحر مگر تو گَنجی یافتی که من مظلوم، یتیم را اینجنین مسرور میداری نکند در تپاله ها ی گاومان سکه یافتی یا که از رفتن گوساله سخن میگویی» سپهر نگاه خشم الودش را نثار سعید کرد جرعه آخر چای را سر کشی؛ کلاسورش را برداشت به طرف درب خروجی رفت؛ او  فیزیک میخواند، در دانشگاه دولتی. کم حرف بود و ناراحت .هر چه میگفت اعتراض بود.

آفتاب میدانست در زیر این پوست انتقادی آتشی پر شرر نهفته است. زبانه های اتش عقایدش در دانشگاه گاهی میسوزاند. مطالبش در گاهنامه دانشگاه بلوایی در دل تشکل بسیج براه می انداخت. مذهبی بود و معتقد ساده میپوشد، ساده حرف میزد،
سعید اما، عاشق بود.
عاشق مادر بود، و خواهران بی توقعش را دوست داشت؛ عاشق دختر عمویش هم بود برای این اجناس مونث شعرهای زیادی سروده بود دلش آکنده از مهر به برادرش بود اما جرات نمیکرد به او بگوید آهسته قدم بردارد.

او هم رفت آفتاب ماند و دختران دوقلویش که باید به همین دبیرستان داخل ده میرفتند صدای “بوره” گاو می آمد تصمیم داشت گوساله را پیش فروش کند؛ با پول آن شهریه سعید را پرداخت میکرد؛ بیعانه خرید یک چرخ صنعتی را هم بدست می آورد.

خدا پدر بنیانگذار کمیته امداد را بیامرزد، لااقل آموزش رایگان خیاطی گره کوری از گره های بیشمار زندگیش را می گشود، کمی پول هم برای خرید آجیل و شیرینی برایش میماند؛ عید می آمد و خانه تکانی هم در راه بود به آسمان نگاه کرد کم کم ابر سیاه همه جا را می پوشاند هوا بارانی میشد و چشمان آفتاب لبریز اشک بود.

بطرف طویله رفت؛ با خودش فکر می‌کرد، نکند برای گاو یا گوساله ماده اش اتفاقی افتاده باشد….و گرنه تمام نقشه هایش نقش بر آب میشد.

معانی کلمات با گویش لری
تنبان: پوششی دامن مانند با چینهای زیاد
زیرجومه: مترادف تنبان
گلونهای گاو: پستان گاو
شیر زک: آغوز
پاتیل رویی: قابلمه از جنس روی
لوی: آغوز پخته شده و دلمه شده
خورزو: خاله زاده
بوره گاو: صدای درد آلود گاو

———————–

داستانک- مه _ ناز

————————

انتهای پیام/ ک-ب