پایگاه اطلاع‌رسانی ریواس جنوب (rivasjonoob.ir)/

به قلم محمود منطقیان

کاخ سترگ اندیشه در شاهنامه فردوسی بر یک ستون و چهار پایه استوار است. شناخت این ستون و پایه‌ها ما را به اندریافت ژرفای این پدیده جاویدان بیش از پیش، رهنمون است. ابتدا از چهارپایه استوار در شاهنامه یاد می‌کنیم؛

نخست دانش و دانش‌اندوزی؛ از نگاه فردوسی دانش بهترین چیزی است که انسان باید بجوید و به دست آرد؛
«زدانش به، اندرجهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است»

شاه از بوذر جمهرمی پرسد از هنرها کدام بهتر است و پاسخ می‌شنود «دانش»؛
«بدو گفت شاه از هنرها چه به
که گردد بدو مرد جوینده مه؟
چنین داد پاسخ که دانش به است
که داننده بر مهتران بر، مه است»

دانا جایگاهش فراتر از مهتران است. دانش برتر از گنج و داشته است:
«در دانش ازگنج نامی تر است
همان نزددانا گرامی تر است»

۲-دانش اندوزی نشان خردمندی است:
چنان دان که هرکس که داردخرد
روان را به دانش همی پرورد.
که دانش به شب پاسبان من است
خردتاج بیدارجان من است.
۳-دانش مایه آرامش وروشنی جان است.
بیاموزوبشنوزهردانشی.
بیابی زهردانشی رامشی.زدانش بودجان ودل رافروغ
نگرتانگردی به گرددروغ
کجامردراروشنایی دهد
زرنج زمانه رهایی دهد
جایگاه دانش تاآنجابلندوارجمند است
که فردوسی دوستی باآنان راکه از
دانش بی بهره اندناخوش ونادرست
می پندارد.
که ناخوش بوددوستی باکسی
که مایه نداردزدانش بسی.
۴-شاه وفرمانروابایدبهره مندازدانش وداناپرورباشد.
ازنگاه فردوسی ارجمندی شهریاربه تخت
وگنج وسپاهیانش نیست بلکه به دانش
ودانایی اوست.
به دانش بودشهریارارجمند
نه ازگنج ومردان وتخت بلند
بدانگه بودتاج خسروبلند
که دانابودنزداوارجمند
چوداردزهردانشی آگهی
بماندجهانداربافرهی.
۵-دانش فراترازگهرومایه آرایش جان است.
زدانابپرسیدپس دادگر
که فرهنگ بهتربودیاگهر
چنین دادپاسخ بدورهنمون
که فرهنگ باشدزگوهرفزون
که فرهنگ آرایش جان بود
زگوهرسخن گفتن آسان بود
۵-جهان رابایددانایان اداره کنند،نه نادانان:
به فرهنگ بسپارفرزندخرد
جهان رانبایدبه نادان سپرد
این اندیشه ماننداندیشه افلا تون است
که می گوید:فیلسوفان بایدفرمانروایان
باشندیافرمانرویان بایدفیلسوف باشند
این نگاه بسیارارجمنداست ودرخور
اندیشه که سامان جهان به دست
دانایان باشدنه دردست نادانان.
۶-نیازوسفارش به دانش:
فردوسی انسان رانیازمندبه دانش
می داندوازاین روی سفارش بسیار
به دانش اندوزی داردوآن رامایه
توانایی انسان می شمارد:
توانابودهرکه دانا بود
به دانش دل پیربرنابود
به آموختن گرببندی میان
به دانش روی برسپهر روان.
زدانش دربی نیازی مجوی
وگرچندازاوسختی آیدبه روی
بیاموزوبشنوزهردانشی
بیابی زهردانشی رامشی
میاسای ازآموختن یک زمان
زدانش میفکن دل اندرگمان
بیاموزدانش توتاایدری
که آنجا زدانش همه برخوری.
به دانش بودبی گمان زنده مرد
خنک رنج بردار پاینده مرد.
زهردانشی چون سخن بشنوی
ازآموختن یک زمان نغنوی.
فردوسی دربرتری جایگاه دانش
سخن بسیارداردوانسان بی دانش را
ازمردگان می شمارد:
تن مرده چون مردبی دانش است
که نادان به هرجای بی رامش است.
واین نشان می دهدکه یکی ازپایه های
استواراندیشه فردوسی برای ساختن
کشوروجامعه ای آبادوآزاد وسزاوار
روی آوردن به دانش وبلندوارجمند
شمردن آن است وامروزه هم روشن
شده است که کشورهاوجوامعی در
جهان جامه ترقی وپیشرفت برتن
پوشیده اندکه دانش را ارجمند
شمرده وآن راپایه وبنیادبرنامه وکار
خودگزارده اند.
به آموختن گرببندی میان
به دانش روی برسپهر روان
واین دانش بودکه انسان راتوانا
ساخت تابربلندای آسمان گام گذارد
وبرروی سیارگان پای پیروزی نهد.

پایه دوم، “دین” درشاهنامه:

دین رااین گونه معنی می کنیم:
“باورداشتن به جهان وبودنی فراتراز
جهان مادی که درآن زندگی می کنیم وخداوندی که این هستی راآفریده
وآن را اداره می کندومیزانی برای نیک
وبدوسرانجام وپاداشی برای کردارانسان
درپیش نهاده است”
نمی توان گفت که این تعریف جامع و
به دورازکاستی است لیکن بانگرش به
درون مایه شاهنامه به دریافتی دراین
باره نیازآمد.
شاهنامه چنین آغازمی شود:
بنام خداوندجان وخرد
کزین برتراندیشه برنگذرد
واین نشان می دهدکه فردوسی در
آفریده سترگ خودجایگاه ویژه ای برای
خداونددرهستی یافته و دیده است.
بزرگی وبرتری خداوند درهستی جدای
ازآفریدگارهستی بودن،دراین است که
آفریننده ودارنده جان وخردنیزهست
وخداوندبابخشیدن این دوامتیاززندگی
انسان رامعنی دار ودرجایگاه بلند
نهاده است.
ازنگاه فردوسی:
چوبخشایش پاک یزدان بود
دم آتش وآب یکسان بود
وهمه پیروزیها وبرتریها ازآن خداونداست.
کسی را که یزدان کندنیک بخت
براونرم گرددهمه کارسخت.
رستم پس ازکشتن دیوسپیدکمربنداز
میان می گشایدواین چنین دربرابر داوردادگربه نیایش می پردازد
ازآن پس نهادازبرخاک سر
چنین گفت کای داوردادگر
زهربدتویی بندگان راپناه
تودادی مراگردی ودستگاه
زدادتوبینم همی هرچه هست
دگرکس ندارددراین کاردست.
زدادتوهرذره مهری شود
زفرت پشیزی سپهری شود
ازنگاه فردوسی هرکس ازخداوند
روی برگردانددرونش آشفته و
پریشان وترسناک می شود
“به یزدان هرآن کس که شدناسپاس
به دلش اندرآیدزهرسوهراس”
وجمشیدچون دربرابرخداوندسرکشی کرد
دچارشکست گردیدوبخت ازاوروی
بگرداند.
منی چون بپیوست باکردگار
شکست اندرآوردوبرگشت کار.
خدای فردوسی همواره به نیکی
ونیکوکاری وداد فرمان می دهدواز
آزاروبیدادبه دیگران وازجمله به
یک مورباز می دارد:
میازارموری که دانه کش است
که جان داردوجان شیرین خوش است
سیاه اندرون باشدوسنگدل
که خواهدکه موری شودتنگدل
به نزدکهان وبه نزدمهان
به آزارموری نیرزدجهان.
خداونددرشاهنامه یاروهمراه آدمی
است وهمه پهلوانان شاهنامه به
بودن ویاری خداوند دل گرمند
وامیدوار؛وهمه پیروزی وشکست
خودراازخداوندمی دانند.
نکته درخوراندیشه این است که همه
شهریاران وپهلوانان شاهنامه
“دین دار”اندوازاودربرابردشمن، یاری
می جویند.
زندگی قهرمانان شاهنامه به باخدا
وباوربه بهشت ودوزخ ونقش کار
سازخدونددرزندگی آمیخته است
اما خدای شاهنامه سختگیرنیست و
دستورات پیچیده ای نداردبلکه
فرمان اوبراین است که انسانها
خدواندراپرستش کنندوازراه خرد
پیروی نمایندوبه هیچ کس آزار
نرسانندونیکوکاری پیشه کنند:
بی آزاری وسودمندی گزین
که این است آغازوانجام دین
وراه رستگاری رابه سادگی نشان
می دهد:
به نیکی گرای ومیازارکس
ره رستگاری همین است وبس.
به روزگذرکردن اندیشه کن
پرستیدن دادگرپیشه کن
به روشنی می بینیم که فردوسی همه
آنچه راخداودین ازانسان خواسته در
دوسه بیت کوتاه بیان کرده است.
می گویند محمدغزالی گفته است:
آن چه رامن درهمه کتابهایم گفته ام،فردوسی درهمین یک بیت خود
آورده است:
“به روزگذرکردن اندیشه کن
پرستیدن دادگرپیشه کن”
همه نامه های شاهنامه که شاهان ویا
پهلوانان نوشته اندبانام ویادوستایش
خداوندآغازمی شود.درنامه رستم به
کیخسروچنین می خوانیم:
دبیرجهاندیده راپیش خواند
سخن هرچه بایست بااوبراند
سرنامه کردآفرین خدای
کجاهست وباشدهمیشه به جای
برآرنده ماه وکیهان وهور
نگارنده فرودیهیم وزور
سپهروزمان وزمین آن اوست
روان وخردزیرفرمان اوست
حتی افراسیاب درنامه اش:
جهان آفرین راستایش گرفت
بزرگی ورایش نیایش گرفت
که اوبرتراست اززمان ومکان
بدوکی رسدبندگان را گمان.
بهشت ودوزخ درشاهنامه پاداش و
بادافره نیکی وبدی است ورستاخیز
رویدادی شدنی و بی تردید است.
اگرزوشناسی همی خوب وزشت
بیابی به پاداش خرم بهشت
خدای جهان گردهدگنج ورخت
چوبیدادجویی ،بگیردت سخت
وهرانسانی که بدی پیشه کندباید
ازخداوندترسان باشد:
بترس ازخداوندجان وروان
که هست اوتوانا وما ناتوان
هرآنکس کجاترسدازکردگار
نبینددوچشمش بدروزگار
نکته بسیاردرخورنگریستن وژرف بینی
این است که ازنگاه فردوسی دین باید
همراه ودرکناردانش ،خردو دادونیکی باشد.
یعنی دینداری به تنهایی بسنده نیست
بلکه برای پرهیزاز کژی وتباهی وزیان
بخشی باید دانش وخرد ودادورزی ونیکی ودرستکاری وراستی
آن راهمراهی کنند؛چراکه دین وخدا
پرستی بدون دانش وخرد وداد کارسازنیست وممکن است زیان آور
هم باشدواین ها دین را اززیانهاو
کژرویها وکاستی ها می رهانند
پس دینداروخداپرست ستودنی کسی
است که اهل دانش وخرد ودادگری هم
باشدوهمچنین کسی یاجانداری را
نیازاردودرپی نیکی ودرستکاری باشد.
نبایدکشیدن کمان بدی
ره ایزدی بایدوبخردی
بباشیم بردادویزدان پرست
نگیریم دست بدی رابه دست
بیاموزدانش توتاایدری
که آنجازدانش همه برخوری
حاصل سخن اینکه ازنگاه فردوسی
برای سلامت زندگی ناگزیرباید
دین ،دانش،خرد،داد،نیکوکاری و
بی آزاری همگام ودرکنارهم به کارآید
تانیکبختی وبهروزی انسان به بارآید

: سوم “خرد”درشاهنامه:

دردونوشتارپیشین نخست از
جایگاه “دانش”وپس ازآن
ازنقش “دین”درشاهنامه سخن
به میان آمدودراین گفتاراز
جایگاه “خرد”دربزرگ نامه
باستان سخن خواهیم گفت.
خردچیست وچه مرتبه ای در
شاهنامه دارد؟آیا خردهمان
است که به تازی آن را “عقل”
گویند؟
درتعریف خردگفته اند:
“کیفیتی که به خودی خود
وجوددارد،بهترین موهبت الهی
وراهنماویاورانسان است که
درباطن آدمی جای داردو
چشم جان ونگهبان آن است”
بانگاه به ابیات شاهنامه وکاربرد
خرددرآن،از معنی خرداین گونه
برداشت ودریافت می شود:
خرد گونه ای روشن بینی و
توانایی تمیزنیک وبدوراهنمای
انسان است که آدمی را از
کژی ولغزش دورمی دارد و
راه درست رابه اهلش می نمایاند.
بااین ویژگی خرد باعقل
متفاوت وبرتری دارد ؛چون از
نگاه “کانت”فیلسوف شهیر
آلمانی عقل مرجع تشخیص
است ونه راهنمای انسان.
عقل کارش این است که بگوید
“چنین است”ودیگرراهنمای
نیک وبدوخیروشر ورای زن
نیست.
اما خرددرشاهنامه هم تمیز
دهنده وهم راهنما وراهگشا
است.خردهم می گوید:
“چنین است”وهم می گوید:
“چنین باید”:
“بداندبدونیک مردخرد
بکوشدبه داد وبپیچدزبد”
واززبان کیخسرو می شنویم:
“نگه داروچندی خرد ده مرا
هم اندیشه نیک وبدده مرا”
ونیزچنین آمده است”
“زبهرپرستش سروتن بشست
به شمع خردراه یزدان بجست
خردراهنمای وخرددلگشای
خرددست گیردبه هردوسرای
همیشه خردراتودستوردار
بدوجانت ازناسزا دوردار
کسی کوخردجویدوایمنی
نتازدسوی کیش اهریمنی”
نابخردی وبهاندادن به خرد
سرانجام بدوناخوشایندی
برای انسان داردوتلخی و
پریشانی به بارخواهدآورد:
“هرآن کونداردخردرازپیش،
دلش گرددازکرده خویش ریش.
هرآن کس که گرددزراه خرد،
سرانجام پیچدزکرداربد”
ازنگاه فردوسی خردهدیه ای
خدایی وبهترین داده پروردگار
است:
“خردبهترازهرچه ایزد بداد
ستایش خردرابه،ازراه داد
خردخودیکی خلعت ایزدی است
زاندیشه دور است ودورازبدی
است”
انسان بدون داشتن خرددراین
هستی سرگردان بودو ازاین
جهان تاریک ره به جایی
نمی بردوسرگردان می ماند.
فردوسی به مامی آموزدکه
راه خرد رادرپیش گیریم زیرا
خرددرستی ونادرستی ونیک و
بدزندگی رابه ما نشان می دهد،
سرانجام کارها را می نگرد،
خردمنددرآرامش است وخرد
سبب آرایش جان ونگهدار
پیمان وگفتاروزینت فرمانروایان
ورایزنی امین ودانا وبرآرنده
جایگاه برترانسان است:
“هرآنکس که داردزدانش خرد،
سرمایه کارها بنگرد.
دل ای شاه مگسل زراه خرد
خردنام وفرجام راپرورد
به رامش بودهرکه داردخرد
سپهرش همی درخردپرورد
بدونیک برما همی بگذرد
نباشددژم هرکه داردخرد
خردگیر کارایش جان بود
نگهدارگفتاروپیمان بود
مزن رای جزباخردمندمرد
زآیین شاهان پیشین مگرد
همان گونه که گفته اند
سراسرمثنوی تفسیرابیات
آغازین این دفترمعنوی است
که با”بشنوازنی چون حکایت
می کند”آغاز می شود،باید
گفت سراسرشاهنامه نیز
بازگوکننده نبرد خردونابخردی
است.دراین دفترجاودان،
فریدون،کیقباد،منوچهر،کیخسرو
و…..نمادخردونیک اندیشی وضحاک،سلم وتور،دیوان،
افراسیاب و…..نمادنابخردی و
پنداروگرایشهای تباه کننده اند
دوگروه ودوگونه انسانندکه
یک دسته به راه خردمی روند
وگروه دیگرخردرارها کرده اند
وهردوگروه درجنگ وستیزند
وسرانجام پیروزی ازآن خرد است
نکته درخورنگرش و اندیشه
وژرف بینی این است که
فردوسی ویژگی برترفرمانروا
رابرای کشورداری،آراسته بودن
به خرد ورایزنی باخردمندان
می داند.فرمانروای کشورخود
بایدخردمندباشدوخردمندان
رانیزرایزن خویش قراردهد
تابتواندکشوررانیک اداره کند
وسامان دهدوآن که خردمند
نیست درخورزمامداری نیست:
“ببایدخردشاه راناگزیر
هم آموزش مرددانا وپیر
هرآن نامورکونداردخرد
زتاج بزرگی کجابرخورد
دل ای شاه مگسل زراه خرد
خردنام وفرجام راپرورد
نگه کن که تاتاج باسرچه گفت
که بامغزت ای سرخردبادجفت
به مردخردمندوفرهنگ ورای
بودجاودان تخت شاهی به پای
مزن رای جزباخردمندمرد
زآیین شاهان پیشین مگرد
خردگیرکارایش جان بود
نگهدارگفتاروپیمان بود
هم آرایش تاج وگنج وسپاه
نماینده گردش هوروماه”
فردوسی درروزگار نادانی و
بی سوادی وترویج خرافه
وکژاندیشی بانام دین، خردرا
بهترین راهنما وراه گشا ورایزن
ودستوروچراغ فروزان زندگی
می داندوجهان انسانی رابه
راه خردفرامی خواند واین
قرن ها پیش ازآن است که
غربیان باگام نهادن درراه عقل،
راه توسعه وپیشرفت را بپیمایند
وزندگی وجهان خودرادگرگون
سازندوماچقدردیردریافتیم که
که فردوسی دیرزمانی است که مارا به راه خرد ورسیدن به
یک زندگی میانه وبه سامان
وشادمانه وسرشارازخرسندی
فراخوانده است که درآن،
دانش ودین وخردوداد ونیکی
درکنارهم زندگانی پاک و
معنی داری رابه بارمی آورد.
خردزنده جاودانی شناس
خردمایه زندگانی شناس.

چهارم ستون “داد”
درنوشتارهای پیشین ازپایه های
دانش،دین وخرد درشاهنامه
یادکردیم ودراین گفتارازستون
“داد”سخن خوهیم راند.
دراین جا “داد”رابه ستون
همانند کرده ایم چراکه ستون
دریک بنا استوارترازپایه است
وگاهی یک ستون کل یک بنا
رانگه می دارد.
“داد”برای زندگی وچرخش کار
یک کشوروجامعه مهمترین
نیازووظیفه ای همگانی و
شالوده وبنیان برای برجای
ماندن زیست انسانها وسامان
گرفتن جامعه است.برپای
داشتن “داد”کاری سخت
ولیکن نیازی بنیادی برای
پی افکندن وپی گرفتن زندگانی
است؛ازاین روی “داد”راستون
زندگانی وزیستن نام نهاده ایم.
درشاهنامه چندجای واژه ستون
به کاررفته است ازنمونه ها:
ستون خرددادوبخشایش است
دربخشش اوراچو آرایش است.
توفرزندی ونیکخواه منی
ستون سپاهی وماه منی
همان ناموررستم پیلتن
ستون کیان ،نازش انجمن
دراین جا بهتراست ببینیم
“داد”به چه معنی است وچرا
برای فردوجامعه جایگاه درخور
وبرجسته ای دارد؟
درمثنوی مولانا بابهره گرفتن
ازسخن علی(ع)عدل اینگونه
معنی شده است:
عدل چبود وضع شی درموضعش
ظلم چبودوضع شی ناموضعش
یعنی عدل قراردادن هرچیزی
درجایگاه خویش است.
ودراین نوشتار”داد”را برپاداشتن
استحقاقها وهرچیررابرجای خود
نهادن وحق رابه دارنده خود
رساندن معنی می کنیم.
دربرابر”داد” بیداد وستم است
که به معنی هرچیزراازجای خود
برداشتن ورعایت نکردن استحقاقها وبهره مندشدن
دیگری ازآورده وداشته دیگران
است به گونه ای که ناخرسندی
دارنده حق رادرپی داشته باشد. درشاهنامه “داد” ودادورزی جایگاه بسیاردرخوروسترگی داردودرآنجافراوان از داد سخن رفته است ونیزبسیاربیدادو ستم رانکوهش کرده وهمه را وبه ویژه شهریاران وفرمانروایان رابه پرهیزودوری ازبیداد سفارش کرده وهشدارداده است: ۱-دادگری خواسته ای همگانی: به هرکارباهرکسی دادکن زیزدان نیکی دهش یادکن
همه داد ده باش وپروردگار
خنک مردبخشنده وبردبار
مگوی ای برادرسخن جزبه داد
که گیتی سراسرفسون است وباد
بباشیم بردادویزدان پرست
نگیریم دست بدی را به دست
خداوندکیوان وگردان سپهر
زبنده نخواهدبجزدادومهر
۲- آبادانی وشادمانی پیامددادگری است:
بدانگه که اندرجهان دادبود
ازایشان جهان اکثرآبادبود
اگرکشورآبادداری به داد
توانگربمانی وازدادشاد
اگرپادشه رابودپیشه داد
شودبی گمان هرکس ازدادشاد.
۳-بیدادسرانجام بددرپی دارد.
زبدکردن آیدبه حاصل زیان
اگربدکنی غم بری ازجهان.
مشوشادمان اربدی کرده ای
که آزرده گردی گرآزرده ای.
وگربدکنی جزبدی ندروی
شبی درجهان شادمان نغنوی.
مکن بدکه بینی به فرجام بد
زبدگردداندرجهان نام بد.
۴-دادگری نیکنامی درپی دارد.
فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک وزعنبرسرشته نبود
به داد ودهش یافت آن نیکوی
توداد ودهش کن فریدون تویی
فریدون زکاری که کردایزدی
نخستین جهان رابشست ازبدی.
۵-شاهان بایداهل داد باشند.
اگرپادشه را بودپیشه داد
شودبی گمان هرکس ازدادشاد
اگرشاه باداد وبخشایش است
جهان پرزخوبی وآرایش است.
چنین دادپاسخ که ازدادشاه
درخشان شودفرودیهیم وگاه
تویی آنکه گیتی بجویی همی
چنان کن که بردادپویی همی
توگردادگرباشی وپاکدین
زهرکس نیابی جزازآفرین
به هرکارفرمان مکن جزبه داد
که ازدادباشدروان توشاد.
شاه بایددادگرباشد ودادخواهان
ونیازمندان رادریابدوبه دردهایشان بنگرد:
در داد بردادخواهان مبند
زسوگندمگذر،نگهدارپند
چونیکی نمایدت کیهان خدای
توباهرکسی نیزنیکی نمای
۶-نکوهش فرمانروایان بیدادگر:
همان شاه بیدادگردرجهان ،
نکوهیده باشدبه نزدمهان
به گیتی بماندازاو نام بد
همان پیش یزدان سرانجام بد
که نفرین بودبهربیدادشاه
توجزدادمپسند ونفرین مخواه
اگریافتندی سوی داد راه
نکردی ستم خودخردمندشاه
چنین بودفرمان یزدان پاک
که بیدادگرشاه گرددهلاک
شهریار وفرمانروا بایدفرومایگان
وبیدادگران را ازخوددوردارد
وحال وروز دردمندان و
نیازمندان را دریابد:
زنیکی فرومایه را دور دار
به بیدادگرمرد،مگذارکار
دل وپشت بیدادگربشکنید
همه بیخ وشاخش زبن برکنید
اگردادگرباشی ای شهریار
درانبارگندم نیایدبه کار
شکم گرسنه چندمردم بمرد
که انبارآسوده جانش ببرد
اگرکشورآبادداری به داد
بمانی توآبادوازدادشاد.
۷-شاهان دادپیشه وماندگار.
فردوسی درشاهنامه ازشاهان
دادگروبیدادگرنام می بردو
شهریاران دادگررا ستوده و
شاهان بیدادگررانکوهش
می کند.
کیخسروازشهریاران دادگراست
که درشاهنامه به نیکی ازاویاد
می شود.اوهم داد را درکشور
می گستردوهم به آبادانی کشور
همت می گماردوماناترین
شهریاردرشاهنامه است:
بگستردگردجهان داد را
بکند از زمین بیخ بیداد را
زمین چون بهشتی شدآراسته
زدادوزبخشش پرازخواسته
وازشاهانی چون فریدون ومنوچهر وانوشیروان و….به
سبب دادورزی به نیکی یاد
کرده وآنها راستوده است.
درشاهنامه اززبان بهرام گور
چنین آمده است:
بجزبندگی پیشه من مباد
جزازداد اندیشه من مباد
مباداجزازداد آیین من
مبادا زگردن کشی دین من
همه کاروکردارمن دادباد
دل زیردستان به من شادباد
گرافزون شوددانش ودادمن
پس ازمرگ روشن شودیادمن
وکیقبادپادشاه کیانی هیچ چیز
رابهتراز”داد”نمی داند
چنین گفت یل نامورکیقباد
که چیزی ندیدم نکوترزداد
درشاهنامه ازشاهان بیدادگری
چون ضحاک وافراسیاب و
سلم وتورو……بانکوهش وبدی
یادشده است وبدترین ویژگی
آنهاجنگ افروزی وکشتار و خون ریزی وستم به انسانها بوده است
فردوسی فرمانروایی ضحاک
ماردوش رااینگونه توصیف
می کند:
“چوضحاک برتخت شدشهریار
براوانجمن سالیان شدهزار
نهان گشت آیین فرزانگان
پراکنده شد نام دیوانگان
هنرخوارشد،جادویی ارجمند
نهان راستی،آشکارا گزند
شده بربدی دست دیوان دراز
زنیکی نبودی سخن،جزبه راز” ندانست خودجزبدآموختن
جزازکشتن وغارت وسوختن
فردوسی دراین بیان کوتاه،
سیمای یک فرمانروا وحکومت
ستم پیشه رابه خوبی نمایان
ساخته است.
درشاهنامه به نکته ای باریک
ودرخورنگرشی ژرف نگریسته
شده است وآن اینکه هرگاه
شهریاروکشورداراهل ستم و
بیدادباشد،نظام کیهانی وهستی
نیزازاثرپذیرفته وچهره طبیعت
دگرگون شده وداده هاونعمتها
زیان می بینندوبه گفته دیگر
طبیعت وکائنات نیزباآن قهر
می کندوروی می گرداندوبا
ستم وبیدادحکومت وشهریار:
زگردون نتابدبه بایست ماه
چوبیدادگرشدجهاندارشاه
به پستان مادرشودشیرخشک
نبویدبه نافه درون نیزمشک.
زنا وریا آشکارا شود.
دل نرم چون سنگ خارا شود.
به دشت اندرون گرگ مردم خورد
خردمندبگریزد ازبی خرد
شودخایه درزیرمرغان تباه
هرآنگه که بیدادگرگشت شاه
نزایدبه هنگام دردشت گور
شود بچه “باز”را دیده کور
نپردزپستان نخجیرشیر
شودآب درچشمه خویش قیر
وکوتاه سخن اینکه خوبیها و
خوشیها ونعمت هابابودن
بیداد وستم فرمانروا زوال
می پذیرد.
وفشرده سخن اینکه حکومت
بیداد گرازنگاه فردوسی ،سه
ویژگی دارد:
سرتخت شاهی بپیچدسه کار
نخستین زبیدادگرشهریار
دوم آنکه نااهل رابرکشد
زمردهنرمند برترکشد
سه دیگرکه باگنج خویشی کند
به دینارکوشدکه بیشی کند
وازنگاه فردوسی این “داد”و
دادگری است که مایه آبادانی و
شادمانی وخرسندی خدا و
مردم ونیکنامی ورستگاری
انسان وجامعه خواهد بود:
اگردرجهان دادبپراکنیم
ازآن به،به بیدادگنج آگنیم
زیزدان وازما برآن کس درود
که تارش خردباشدو”داد”پود

پنجم،نیکی درشاهنامه:
فردوسی سراپرده ویاکاخ بلندی از
اندیشه برافراشته که چهارپایه ویک
ستون استوار ونگاه دارنده
درمیانه دارد؛آن چهارپایه دانش،دین،
خرد ونیکی است وستون استوارآن،
“داد”است.پیش ازاین ازدانش ودین
خردودادسخن گفتیم ودراین گفتار
سخن از”نیکی”درشاهنامه واز
نگاه فردوسی است.
نیکی دربرداشت عام هرگونه گفتارو
کرداری است که ازنگاه انسانها پسندیده
باشدوخرسندی وشادمانی آدمهارا
برانگیزدودرفرهنگ شیوه ای درست
وپذیرفته شده به شمارآید.
ودربرابر نیکی،”بدی”جای داردکه
ناستودنی وناپسند وبرای انسانها
آزاردهنده است .
هرجامعه بافرهنگ ویژه خود،مرزهای
نیک وبد وخیروشر وزشت وزیبا را
به آدمیان نموده ونشان داده است.
لیکن درشاهنامه داورونشان دهنده
“نیک”و”بد”خرد است:
“بداند بد ونیک مرد خرد
بکوشدبه داد وبپیچد ز بد
نگه داروچندی خردده مرا
هم اندیشه نیک وبدده مرا”
فردوسی درشاهنامه ستاینده نیکی
ونیکان ونکوهش کننده بدی و
بدکنشان است.
ازنگاه فردوسی نیکی بایدنخست از
اندیشه برآیدوسپس درگفتار وکردار
خودرانمایان سازد:
“همیشه خردپاسبان توباد
همه نیکی اندرگمان توباد
به دل نیزاندیشه بدمدار
بداندیش رابدبودروزگار
هرآن کس که اندیشه بدکند
به فرجام بدباتن خودکند”
پس اندیشه بایدنیک باشدتادرخت
نیکی درگفتاروکردار ازآن بروید
وبه بارنشیند:
“به گیتی دوچیزاست جاویدوبس
دگرهرچه بینی نماندبه کس؛
سخن گفتن نغزوکردارنیک
بماندهمی تاجهان است ریگ”
نیکی درشاهنامه همه انسانها رادربر
می گیردونژاد وگروه وآیین وسیاه
وسفید نمی شناسد:
“چه سازیم تانام نیک آوریم
ازآغازفرجام نیک آوریم؟
بدوگفت شودورباش ازگناه
جهان راهمه چون تن خویش خواه
هرآن بدکه آنت نباشد پسند،
تن دوست ودشمن بدو در مبند.”
پس نیکی مرزنمی شناسدودربر
گیرنده همه انسانهاست.
نیکی به تنهایی بسنده نیست ،آن کس
که راه نیکی رابرگزیده بایدخودرا
ازبیداد وبدی دوردارد:
محمود منطقیان
۲۵/۳/۹۵