پایگاه خبری-تحلیلی ریواس جنوب (rivasjonoob.ir)/

ریواس جنوب؛ سید غلامعباس موسوی نژاد :کمی سردرد داشتم .وارد مرکز تصویر برداری ام. آر. آی. شدم .
ناگهان مرد میانسالی از جایش بلند شد وگفت:
سلام علیکم!! ببخشید شما جناب موسوی نژاد هستید؟
گفتم :در خدمتتان هستم حضرتعالی؟
گفت: ببخشید مزاحمتون شدم، سید عباس گنجی هستم. برای ام آر آی تشریف آوردید؟
گفتم: بله، کمی سرگیجه و سردرد دارم.
با مظلومیت خاصی گفت: جناب موسوی نژاد عذر خواهی می کنم. می خواستم خدمتتون برسم برای مشاوره، البته من بیمار نیستم فقط می خواستم مشورت کنم، اما دوست نداشتم برایم پرونده تشکیل بدهید.
گفتم: اگر شما دوست نداشته باشید، پرونده تشکیل نمی دهیم.
گفت: امکان دارد همین آلان، مزاحم وقتتون بشوم؟
با بی میلی گفتم:در خدمتتان هستم.
گفت: لطفا برویم آن گوشه خلوت تر است.
بلند شدیم وتا نزدیک آب سردکن رفتیم و نشستیم .گفتم: بفرمایید ولی سعی کنید خلاصه باشه. اگر نوبت تصویر برداری برسد مجبورم شمارا تنها بذارم. ظاهرا خودتون هم نوبت دارید!؟
گفت: خیر، فقط برای دیدن شما اومدم. دوست نداشتم در دفتر مشاوره مزاحمتون بشوم، آنوقت احساس بیمار بودن داشتم. ولی حالا احساس می کنم با یک دوست مشورت می کنم. حقیقتا شروع ماجرا مربوط به سالها پیش، یعنی سال ۶۳هست. اما تا حالا ادامه داشته و آزارم داده است.
گفتم :بفرمایید، درخدمتتون هستم.
آهی کشید وگفت: سال ۶۳تا ۶۷دانش آموزدبیرستان بودم، منزل یکی از بستگان، درس می خواندم. آنوقت بسیاری از روستاها مدرسه نداشتند. معمولا، مستاجر بی کرایه و فاقد هزینه، از سر ناچاری وبرای جبران محبت صاحبخانه، در انجام کارهای خونه کمک میکند تا کمتر احساس بیگانگی واضافی بودن بکند. زن صاحبخانه هم از این موضوع سوء استفاده می کرد و از شستشوی قالی تا نگه داری بچه و خرید نان و هر کار دیگری را به عهده من می گذاشت. در صورتیکه فرزندان خودش، به تماشای تلویزیون و یا بازی در کوچه مشغول بودند. در همان سال، فرزندی بدنیا آمد. چون کودک روز تولد حضرت رسول (ص) متولد شده بود. اسمش را مصطفی گذاشتند. پدرش آدم زود باور و بسیار مذهبی و متعصبی بود. به همین دلیل فکر می کرد، اسم مصطفی باعث تاثیر مثبت بر فرزندش می شود. البته به عقیده من اسم تاثیری بر شخصیت افراد ندارد.بلکه ژنتیک وتربیت بسیار مهمترند. آدمهایی هستند که کاظم نام دارند، اما خیلی عصبانی اند. آدمهایی چنگیز نام دارند، اما خیلی مهربان هستند. یا کسانی جمشید و دارا و کیکاوس و…نام دارند. اما هیچ شباهتی به نامشان ندارند. هنوز چهل روزی از تولد مصطفی نگذشته بود که پدر و مادرش، دعوایی حسابی کردند. مادر مصطفی بیرحمانه فرزندش را زمین گذاشت و خانه شوهرش را ترک کرد. طفل معصومی که ناگهان، از آغوش مادر، بدون هیچ توضیحی به زمین گذاشته می شود. نوزاد زبان بسته، شاید فکر می کرد، مادرش مرده یا اتفاقی برایش افتاده است. شاید هم فکر می کرد کار بدی انجام داده که مادرش رهایش کرده است. مصطفی کوچولو، مثل الماس می درخشید. چشمانی درشت و موهایی بور و پوستی بسیار روشن، مانند بچه های آلمانی و اروپایی داشت. به شدت حریص و گرسنه بود و آرام و قرار نداشت. از قضای روزگار وحکمت پروردگار، مسؤلیت نگهداری و مواظبت از نوزاد هم به مسئولیت های من اضافه شد.
بالاخره من، از سر محبت وشاید ناچاری، مجبور بودم کودک شیر خوار را در آغوش بگیرم، شیرخشک آماده کنم و لباسهای کثیفش را عوض کنم. سخت ترین کار برای یک نوجوان، مواظبت از یک نوزاد چهل روزه است که نمی داند حتی چگونه بغلش کند؟. دلیل گریه هایش چیست؟. چگونه لباسش را عوض کند؟. اما من این تجربه را، موفقیت آمیز پشت سر گذراندم. چون فامیل صاحبخانه بودیم، خواهرم، مدتی برای کمک به خانه پدر مصطفی آمد.با آمدن خواهرم کمی از مسئولیت های من کاسته شد. بیچاره خواهرم زهرا،گرفتاری های خونه مثل آشپزی، خانه داری، بچه داری، مهمانداری را بر عهده گرفته بود. از همه بدتر و آزار دهنده تر، رفتار بچه هایی بود که مادر، بالای سرشان نبود و اخلاق شوهری که زنش ترکش کرده بود.
چندماه گذشت، با پادر میانی بسیاری از بزرگان فامیل، بالاخره ماه بی بی، به خانه برگشت. در حالیکه مصطفی، به مادر بودن من عادت کرده بود و دیگر سینه مادرش را نمی خواست. بچه ها وقتی مدتی از شیر خشک تغذیه می کنند، دیگر سینه مادر را نمی خواهند، شاید به این دلیل که شیر خشک سریعتر آنها را سیر می کند. مصطفی هم به من و شیشه شیر خشک، بیشتر از آغوش مادرش عادت کرده بود.
دوره تحصیل من و زندگی ام، در خانه فامیل با همه خوبی ها و بدیها و تبعیض ها و مشکلاتش تمام شد. ناگفته نماند که هرچیزی در آن خانه خراب یا گم یا دچار مشکلی می شد، متهم ردیف اول من بودم. ابتدا من باید بیگناهی ام را ثابت میکردم، اگر می توانستم که خیلی بعید بود، بعداً از دیگران هم سؤال می کردند که از خراب شدن فلان وسیله اطلاعی داری؟.
با همه آن شرایط نامساعد، با رتبه ۴۳ در دانشگاه تهران قبول شدم و شروع به تحصیل کردم. اما محبت مصطفی وسایر کودکان درون گوشت و پوستم ریشه دوانیده بود. بسیاری از شبها به یاد لالایی هایی بودم که برایشان می خواندم تا بخوابند و به یاد قصه هایی می افتادم که برایشان تعریف می کردم.
سال ۷۳ بعد از اتمام تحصیلات کار من شده بود، رفع کدورت و آشتی دادن پدر و مادر مصطفی و حل مشکلات خودش و خانواده اش که اگر خدمتتون عرض کنم، می شود مثنوی هفتاد من کاغذ.
ابتدا خواهش وتمنا از مدیر مدرسه شروع شد و بعد از آن به تدریج از کسانیکه به نحوی، مصطفی آنها را آزار داده بود، خواهش می کردیم که به پدرش چیزی نگویند. چون پدرش تنبیهات قرون وسطایی وخشونت باری انجام میداد وبسیار زیاده روی می کرد. فکر می کردیم مدرسه و مطالب کتابها بر روحیه مصطفی تاثیر می گذارد وبهتر می شود. اما به قول سعدی:
نرود میخ آهنی در سنگ …..
بالاخره، با هر شرایطی بود، مصطفی پا به سن هیجده سالگی گذاشت. ماجراهای این مدت خودشان کتابی مفصل می شوند. بعد از مدتی لباس سربازی به تن کرد. البته تمامی روزهای خدمتش نیز با ماجرا جویی همراه بود وکمتر روزی را بدون دردسر سپری می کرد. دایما بنده، به عنوان تنها بزرگتر قابل دسترس، به محل خدمتش فرا خوانده می شدم. کسی نبود که نامش را به نیکی ببرد، باهمه مشکل داشت. حتی به روی هم خوابگاهی اش اسلحه کشید. بیشتر اوقات از پادگان فرار می کرد. خلاصه یک پایش قضایی بود و یک پایش بازداشتگاه، من هم به عنوان بزرگتر، امروز از این سرباز رضایت می گرفتم، فردا از سرباز بعدی و مسؤل بعدی. بالاخره، جانم به لب رسید تا روز پایان خدمتش فرا برسد. روز پایان خدمت پرونده ای داشت به اندازه پرونده هیتلر پس از جنگ جهانی دوم….
خداوند حفظ کند جناب پیل آرام را، از بستگان مادرم بود و خیلی کمک کرد تا با اغماض و اخذ رضایت از چند مسؤل، کارت پایان خدمت را به دستش دادیم، شاید بتواند برای جامعه اش مفید باشد. درست چند روز بعد از آن ماجرا، از اورژانس تماس گرفتند. تارسیدم اورژانس صدبار مُردم و زنده شدم، وقتی رسیدم، جسد خون آلود و بدون پیراهن مصطفی روی تخت افتاده بود، از نگرانی و عصبانیت دوست داشتم بمیرم.عجیب بود، هنوز دوستش داشتم. بعد از مداوایش به خانه ام رفتیم. لباسهایم را به تنش پوشاندم و کلی نصیحت وراهنمایی که از این رفتارها دست بردار و…اما به فرمایش امام علی(ع) چقدر عبرت زیاد وعبرت گیرنده کم است. بنده به شخصه امید هیچ خیری، از ایشون نداشتم و همیشه می گفتم: ما را به خیر تو امید نیست، شَر مَرسان.
یکی دوماه بعد با آقای شکری درگیر شد و بازداشت شد و بنده با پادرمیانی و تماس با بزرگترشان حاج جلیل اکبر، آزادش کردم. بعد هم با تقبل هزینه های درمانی و بیمارستانی، مصدوم را برای مداوا به شهرستانهای دیگر بردم. بعد از طی مراحل پزشک قانونی وتعیین دیه، مسئله را تا پای میز مذاکره رساندم و با خواهش و تمنای من، پدرش مقداری زمین به شاکی داد تا رضایتش را گرفتیم. ماجرای بعدی، رضایت از آقا بهنام بود که به اتهام قاچاق مواد مخدر در زندان بود. خلاصه تا دلتون بخواد، کار من شده بود، خجالت کشیدن و خواهش کردن و رضایت گرفتن. در کار رضایت گرفتن به قول حاج صادق شده بودم یک رضایت بگیر حرفه ای.
زمین و زمان و صالح و ناصالح حتی پدرش، هم از دستش شاکی بودند. بسیاری اوقات بخاطر مصالحه بین خودش یا پدرش و مادرش، در رفت و آمد بین شهرستانهای مختلف گرفتار بودم. خدا میداند! چقدر از هزینه خانواده ام، فقط صرف رفت و آمدهای بین شهری، برای ایجاد صلح وآرامش بین خودش و خانواده اش و پدر و مادرش و دریافت رضایت شده است.
ظاهرا برای هر روزی که من در خانه پدرش سکونت داشتم، باید به اندازه ظریف در لوزان سوئیس بحث و تبادل نظر می کردم تا حسابم با این خانواده تسویه بشود. سریال خرابکاری و بی انضباطی هایش ظاهرا تمامی نداشت. با شرکت در یک درگیری دسته جمعی، مصدوم شد، آسیب دید و برای اولین بار طلبکاربود. افراد زیادی برای حل مسٔله تلاش کردند. همه سرشناس ومحترم بودند.ولی درگیری دسته جمعی بود و پیچیدگی های خاصی داشت. به لطف خداوند و پیشنهاد سید عزیز، بنده پا پیش گذاشتم. هرچند از همه میانجی گران کوچکتر وکم اهمیت تر وکم تجربه تر بودم. ابتدای امر برای حل مسئله با بخشدار ارجمند و فرماندار محترم وقت صحبت کردم و سپس با ریش سفیدان ومعتمدین ارجمند هماهنگ کردم که بعضی به رحمت خدا رفتند. خدا بیامرزدشان!.
از ورود بنده به بحث و مجادله و اخذ موافقت تامرحله اخذ دیه، هیجده روز طول کشید. دیه طرفین را حساب کردیم. یکی از طرفین مبلغ ۵۷ میلیون تومان، بدهکار شد. پول دیه را به حساب بخشدار ریختند. با همکاری وحمایت بخشدار محترم، دیه نقداً و با اخذ رسید به مصدومین پرداخت شد. رضایت تمام شاکیان گرفته و موضوع به لطف خداوند حل شده و عده زیادی از گرفتاری نجات پیدا کردند. بخشدار و فرماندار وقت، الحمدالله والمنه سالم و تندرست هستند و می توانند صحت حرفم راگواهی بدهند. این در حالی بود که در مدت هیجده روز پیگیری وگرفتاری با هزینهٔ رفت و آمد، از خانه مصطفی، به خانه سایر شاکیان حتی یک لیوان آب هم نخوردم. متاسفانه به خاطر وسواس نمی توانستم، در خانه کسی غذا بخورم، درنتیجه معده ام خونریزی کرد ومدتها بیمار بودم. بعد از اخذ دیه حتی به اندازه دانه ارزنی تشکری نکردند، نه مصطفی و نه سایر گیرندگان دیه. صد البته هدف من، تشکر یا پاداش مادی نبود، اما وقتی کسی را از گرفتاری نجات می دهی، ادب حکم می کند، تا جلوی در بدرقه اش کنی. دوباره مدتی نگذشته بود که پایش به ماجرای دیگری باز شد. ظاهرا موتوری داشت که بصورت قاچاقی خریداری شده بود، توسط نیروی انتظامی ضبط کرده و به پارکینگ بردند. بعد از مدتی مجازات وجریمه نقدی تعیین کردند. مجددا با خواهش و تمنای جناب اسدی که از دوستان محترم بنده است، مبلغ سه میلیون از بدهی اش را تخفیف گرفتیم.
مدتی بعد تلاش کردم کاری برایش دست و پا کنم، شایدماجراهایش
کمتر شود. با درخواست، تلاش، خواهش وتمنا و توضیح وضعیت جانبازی پدرش ومدارکی که خودم در بنیاد داشتم، با محبت و مساعدت آقای اسدی زاده رئیس وقت بنیاد، برای ایشان کار پیدا کردم. وقتی مشغول شد، خیلی خوشحال شدم. با خودم فکر کردم، مشکل اصلی جوانان بیکاری و نداری است که با مشغول شدن، مشکل حل می شود. ولی در این مدت به ظاهرا آرام، در تلاش بود از پرونده ای که در بنیاد شهید داشتم، وام بگیرد که خوشبختانه نتوانست. متاسفانه بعد از مدتی برای طی مرحله گزینش مشکلاتی پیش آمد. هرچند تلاش زیادی کردم ولی به علت شکایت های متعددی که از ایشان شده بود، نتیجه ای نگرفتیم. متاسفانه از کار بیکار شد. نکته جالب در منطقه ما این است، بچه های منطقه از دیپلم تا دکترا همه دنبال شغل دولتی وکار اداری هستند و متاسفانه، کمتر اهل کار آفرینی و ایجاد شغل هستند. حالا برگردیم به سال ۸۳ که پدرش به بانک صادرات بدهکار بود و من، بدهی اش را تسویه کردم. مغازه ای که از پدرش خریده بودم ، در واقع بابت بدهی اش بود که به بانک صادرات پرداخت کرده بودم. مغازه را قولنامه کردیم. آقای سیروس باقری به عنوان نویسنده قولنامه شاهد و حاضرند. (هم قبض پرداخت و هم قولنامه هردو موجودند.)مغازه را سید علی همسایه شان اجاره داد واز سال ۸۳ تا کنون سید علی کرایه مغازه را، از طرف من، به مادرش می دهد تا برای مخارج زندگیشان صرف شود. این هم یکی از کارهایی بود که انجام دادم و تشکری نشنیدم و حتی انکارش می کردند. خدارا گواه می گیرم، بسیاری از مواقع، خودم حتی به کمتر از آن پول نیازمند بودم. ولی با هوای نفسم مبارزه می کردم و پول را به آنها می دادم. احساس می کردم کمک به فامیل باعث می شود بچه های فامیل محتاج دیگران نباشند و به راه کج نروند.
پس از همه این محبت ها وماجراها، حدود ده ماه پیش مصطفی زنگ زد، فکر کردم ماجرایی دیگر آفریده، ولی این بار ماجرایی متفاوت بود. مثل کسیکه مدت زیادی از کسی طلبکارباشد و بدهکارش امروز و فردا کند وبدهی اش را به تعویق بیاندازد، به من گفت: سند مغازه ای که از بابام گرفتی را می خواهم. با بی میلی وبی اطلاعی گفتم: ظاهرا سندش صادر نشده و اگر هم صادر شده هنوز به دست من نرسیده است. دوباره چند روز پیش تماس گرفت و گفت سند را برایم بفرست. با گله مندی گفتم : فکر کردم بعد از چهل روز بیماری می خواستی حالم را بپرسی؟ انگار مثل همیشه کاری داری! اولا سندی هنوز به دست من نرسیده! دوم اگر به دستم برسد به میل خودم یا می فروشم یا می بخشم. بدیهی است خودم مختارم که باسندم، هرکاری خواستم انجام بدهم. نکته جالب این است که هنوز چشم بنده به جمال این سند روشن نشده است.خدا شاهد است هنوز آنرا ندیده ام. بعد از گفتن این حرف که قانوناً اگر سندی به نام من وجود داشته باشد، به دیگران ارتباطی ندارد. بالحن متکبرانه ای گفت: باید سند را به نام مادرم انتقال بدهی!؟.
وقتی صحبت های سید عباس به اینجا رسید، صدای آژیر آمبولانس و شیون همراهان دو بیمار، در فضا پیچید. بیماران تصادفی را آوردند و با عجله و نگرانی مراحل عکس برداریشان را انجام دادند. ظاهرا دوجوان با هم کورس سرعت گذاشته بودند. چون فکر می کردم ممکن است هرلحظه برای نوبت صدایم کنند، حرف سید عباس را بریدم وگفتم : جناب سید عباس ! خیلی موضوع را شرح و بسط می دهید و با جزئیات ذکر می کنید. آهی کشید و گفت: جناب موسوی نژاد! شرح موضوع از این هم مفصل تروطولانی تر است، امّا دوست دارم با شما صحبت کنم تا راه حلی بیابم.
گفتم : زودتر بفرمایید. سید عباس، ادامه داد که وقتی صحبت به اینجا رسید و ایشون گفت: باید سند را به نام مادرم انتقال بدهی. بنده مصلحت اندیشی کردم که صحبت را ادامه ندهم تا بی احترامی وکدورتی بین ما اتفاق نیافتد و سر فرصت راه حلی مناسب بیابم. اما متاسفانه ایشون اقدام به تهدید بنده و خانواده ام نموده است.این هم سزای نیکی ومحبتی که کردم. اول با خودم فکر کردم که یک مغازه ارزش درگیری و بحث را ندارد. دوباره باخود فکر کردم اگر من در مقابلش کوتاه بیایم شاید این شیوه نادرست را ادامه بدهد و فکر کند این شیوهٔ درستی است. از طرفی، سنی از من گذشته و مردی آبرومندم و برایم کسر شأن وسبکسری است که با چنین شخصی دهن به دهن بشوم. حالا اگر درگیر بشوم شرمنده ام، اگر در گیر نشوم و به میلش رفتار کنم، وجدانم ناراحت است که در مقابل ظلم کوتاه آمدم. هرچند که در تمام مدت عمرم، خدا را شاهد می گیرم جز کمک کردن و هزینه کردن برای خودش وخانواده اش کاری نکردم .به جرأت می توانم قسم بخورم، بغیر از مدتی که در منزلشان درس می خواندم، خیری از این خانواده ندیدم.
حالا به عقیده شما، وقتی بزرگترش از او به عنوان یک تهدید استفاده می کند و می گوید اگر من جلویش را نمی گرفتم، چنین و چنان می کرد و بگونه ای وانمود می کند که تعادل روانی ندارد و تکرار می کند سعی کنید، کارش را، راه بیاندازید. بنده به عنوان یک انسان آبرو دار چکار کنم؟ هرشب نفس اماره تحریکم می کند که برو جلویش را بگیر و شاخش را بشکن، اگر در مبارزه پیروز شدی، مردم می گویند: پیرمردی، جوانی قوی پنجه را شکست داد واگر شکست خوردی، مردم می گویند افتخاری برای یک جوان نیست که پیرمردی را شکست بدهد. در هر صورت برنده این جنگ بنده خواهم بود. البته طبیعی است، باغبانی که خار پرورش بدهد، تیغ درو می کند.
گفتم سید جان!! از قدیم گفتند: لطف مکرر می شود حق مسلم. لطف های مکرر شما، باعث شده تا دیگران، آنرا حق مسلم خود بپندارند. شما اگر سند دارید، بالاترین مقام کشوری و لشکری هم نمی تواند، سند شما را باطل کند یا به نام خود تغییر بدهد. پس از نظر قانونی و شرعی شما مالکید و هیچ کس حق دخالت در ملک شما را ندارد.
اما، حضرتعالی خوب می دانید، از نظر روانشناسی وفرهنگی، بین آدم فرهیخته و انسان کم فرهنگ تفاوت های رفتاری زیادی وجود دارد. (می دانید که آدم بی فرهنگ وجود ندارد ولی بسیاری از مردم فرهنگ های غلطی دارند). رفتارهای ناپسند دربین افراد کم فرهنگ عمومیت دارد، خصوصا در خانواده های چند همسری، اختلاف خانوادگی از نظر تقسیم محبت، حسادت های کودکانه، جهت گیری های نادرست و تربیت های ناصحیح ریشه بسیاری از مسایل و رفتارهای نادرست هستند. به عقیده بنده به عنوان یک مشاور، باید ببینی قیمت ملک و قیمت خواهان ملک چقدر است؟ اینجور که شما بیان کردید، قیمت ملک هرچند اندک است اما از قیمت خواهان ملک، بیشتر است. پیشنهاد بنده این هست که ملک را وقف کتابخانه یا امور خیریه کنی و یا بفروشی. راه حل دیگرش هم این است که برای مبلغ چند میلیون جزئی خودت را سبک نکنی ودر بین فامیل عزتت را خدشه دار نکنی.
متاسفانه در همه مجادله هایی که بین دونفر صورت می گیرد، حق با انسان نادان است. به قول سعدی:
دو عاقل را نباشد جنگ وپیکار
نه دانا می ستیزد با سبکبار
اگرنادان، زوحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید.
توصیه اکید من این است که گوهر خود را به به سنگ نزن . به قول شاعر:
سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست
قیمت سنگ نیافزاید و زر، کم نشود.
سید جان!! حتی اگر بشکنی هم قیمتت کم نمی شود.
سید عباس، بعد از این صحبتها، کمی آرامتر شد. اما آنچه در سید عباس تغییر کرده بود، اعتماد کردن به دیگران است که متاسفانه بعید میدانم این خسارت را به سادگی بتوان جبران کرد. بقول سید عباس : آنچه دیوار اعتماد آدمی را فرو می ریزد، رفتار نادرست اشباه الرجالیست که به جوانمردی خیانت می کنند وباعث می شوند نگرش انسانهای نیک به سمت بی اعتمادی بچرخد.
مشاوره ما، در مرکز ام آر آی تمام شد و سید عباس با مهربانی و آرامش خداحافظی کرد. نوبت ما هم انگار به درد دلهای سید عباس وابسته بود. وقتی درد دلهایش تمام شد، منشی با صدای رسایی گفت: موسوی نژاد!.