پایگاه خبری-تحلیلی ریواس جنوب (rivasjonoob.ir)/

ریواس جنوب/ فریدون_هاشمی

فرهنگ و هنر، سال هاست، طفل تیپاخورده ی رنجور این مملکت است. سرفرو برده در گریبان چاک چاک خویش. شروه خوانی سیاه بخت که از هزارتوی آشفته ی تاریخ، سراسیمه بیرون دویده است، چونان کودکی که از وحشتی گنگ فرار می کند.

اگرچه هرجا نامی از ایران می برند با فرهنگ و ادبیاتش گره خورده، با اینکه این کهن بوم و بر، وامدار شعر و معماری و آواز و نقش های سحرانگیز خویش است، این روزها اما جز زخم و زخم و زخم از سازها و دفترها و دیوارهایش برنمی خیزد.

اما این داستان، در استان ما، روایتی تلخ تر دارد. مردمی که گویش و پوشش و باورها و دانسته هایش در لباس حریر هنر، نسل به نسل و سینه به سینه تکرار شد، امروز ذره ذره آنها را از دست می دهد و سلول به سلول می سوزد و ضجه می زند.

در بازار مکاره‌ی سیاست های رنگ و رو رفته و زخم های فرو خفته، مردمی نجیب، آرام و باوقار نشسته اند روبروی جماعتی که گستاخ و بی محابا، بر زمین بابرکت شان، مشق سیاست می کنند.

این مردم، روز به روزٍ تاریخ خویش را آنگونه زیسته اند که درخت با طوفان و سنگ با برف. آنگونه که پازنی در کمرکش کوه پلنگی را به سخره می گیرد و پرستویی که عقاب را هر شب گرسنه و ناامید به آشیانه اش برمی گرداند!

این مردم ناشناخته، این قوم گم شده در یادها و فریادها، این رودهای جاری شگفت انگیز، در چهارچوب کوچک مغزهای زنگ زده نمی گنجند.

فریدون هاشمی

استان تلخ خوار ما، چون زنی ایستاده در آستانه ی شب، چشم به راه فرزندان ستبرش، در معبر بادها و بیدها، می لرزد.

آنک روزی خواهد رسید که از کمرکش کوه، اسبهای سرخن سوار، چونان آبشار، شورانگیز و بی محابا سرازیر خواهند شد و شلاق طوفانی یال هایشان، خواب شهر را آشفته خواهد کرد.

این روزها، داستان مدیریت فرهنگ و ارشاد استان، به طنز تلخی می ماند که سخن گفتن از آن، درد است و خاموش ماندن درد. و درد را از هر طرف که بخوانی درد است.

مدیران ارشدی که هرجا سخن از ناکارامدی و فساد و اشتغال ها و واگذاری ها و مدیریت ها و تسهیلات کثیف “رابطه ای” شد، بجای پاسخگویی، انگشت اشتباهشان را به سمت خودمان شلیک کردند و فرهنگ مردم را دلیل این افتضاحات معرفی نمودند و چنگ بر صورت نحیف این مردم کشیدند. با زیردستانی که بر صندلی داغ و سفره های چرب نشستند و ما را به طایفه گری و تعصبات قومی متهم نمودند!

اداره ارشاد، دهه هاست که تنها مجتمع فرهنگی یاسوج را غصب کرده و خودش گلوی فرهنگ و هنر را فشار می دهد. با ساختاری آشفته و درهم، که کارکنان مظلومش را می آزارد و جامعه هنرمندان و رسانه و عموم مردمی را که منتظر فعالیتهای معنادار فرهنگی هستند تا بچه هایشان شاد و آزاد، به هنر پناه ببرند و فرهنگ سرزمینشان را بشناسند.

سنتها و آیین ها و باورها و داشته های هزارساله ی این قوم، نابود می شود. گو انکه اصلا تاریخی نداشته است. گو آنکه این کوه ها و راه ها و صخره ها و درخت ها، هرگز های های نی لبک چوپانی را نشنیده اند. گو اینکه صدای بداهه گویی و متیل و لالایی ها و شاهنامه ها، هیچ شبی سقف سرمازده ی کلبه ای را گرم نکرده است.

بارها خواستم درباره ی تغییر مدیریت این مجموعه، چیزی بنویسم از جنس انچه از اصول مدیریت علمی خوانده ایم، اما هربار خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر بود.

انگار سخن از مدیریت علمی و هدفمند، در ذهن این سرزمین به شوخی تلخی بیشتر شبیه است.

از انجا که سالهاست گونه ی اشتباه انتخاب مدیران و تمسخر مدلهای ارزیابی شایستگی و اصول مبتنی بر منابع انسانی، مالی، تکنولوژی، ساختار و هویت، اهداف و استراتژی و هم افزایی و دانش و ارتباطات و … را تجربه می کنیم، بهتر است که تن به بازی همیشگی بدهیم و تماشاگران فهیم! این تکرار باشیم.

اما به قول اخوان: “ای شماها به جای ما پیروز!” … باری، اگر قرار است برای فرهنگ و هنر این دیار کسی را بگمارید، فردی از جنس این قشر و از اهالی همین مجموعه باشد تا دست کم زبان اهلش را بشناسد و ارزش مخاطبانش را بداند.
و همین کم، یادگار، تا نگویند:

“سوگواران تو امروز خموش اند همه!”

فریدون هاشمی_ مسئول انجمن شعر بویراحمد

انتهای پیام/ ی