ترلان بی بی بزرگ! ایلخان زاده گرانقدر قشقایی!
مهناز بی بی بزرگ! کلانتر زاده ی خردمند و نامدارِ شش بلوکی قشقایی!
یادداشت- ریواس جنوب
در میهمانی هشتم تیر ماه 1405 که بزرگان قشقایی و بویراحمدی، پروانهوار بر گِردِ شمع شب افروزِ وجودِ ارزشمندِ جناب داریوش خان قشقایی ،حلقه زده بودند، رقابت علمی -ادبی بسیار جذّابی بین قشقایی ها و بویراحمدی ها صورت گرفت که من مایلم با بیان مقدمه ای آن ماجرای به یادماندنی را به پیشگاه آن بزرگان که آبروی فضل و ادب و هنر ایل هستید، بیان نمایم و نظر عالی جنابان را نیز در این باره جویا شوم.
دوران رونقِ کوچ و شکوهِ فرهنگی ایل قشقایی و نوجوانی سرشار از شور و غرور ونبوغِ خود را به یاد می آورم.
همه چیز همانند امواج یک اقیانوس خروشان و پر تلاطم در حرکت و هیجان بود؛ به خصوص جوانان پرشور طوایف، برای اینکه از این قافله ی پر هیجان، قدمی عقب نمانند، در اوج شادی ها و دوستی ها ، بازار گرم رقابت های جوانمردانه هم پررونق بود.
جوانان در کنار کار و تحصیل و شکار و زراعت، همینکه فرصتی به چنگ می آوردند ،اسب های خود، قوچ های خود و حتّی لوک های مست و پر هیبت خود را به مسابقه و رقابت وا می داشتند. پیروزی غرور آمیز هر یک از اسب ها، قوچ ها و حتّی لوک های مست و پر هیبت و قوی هیکل به منزله ی پیروزی بی چون و چِرای صاحبانشان بود.
بُرد ها و پیروزی ها در این میادین، چنان فخر و غرور به همراه داشت که خاطره ی آن، سالهایِ سال در خاطر مردم باقی می ماند. چنین رقابت هایی که معمولاً بی ریا، جوانمردانه و راستین بود، دوستی ها و مهربانی ها را هرچه بیشتر دوام می بخشید.
من پس از اینکه از نظر درسی مورد تحسین و تشویق امیراسدالله علم، نخست وزیر وقت قرار گرفتم و به دنبال آن برای ادامه ی تحصیل، راهی منزل استاد بهمن بیگی، بنیان گذار مدارس عشایری کشور، در شیراز شدم. پدرم برای تحسین و تشویق من، در ایّام تعطیلات، مادیان کّهّرِ جوانی را به من جایزه داد. این مادیانِ شکوهمند و زیبا را وقتی به حرکت در می آوردم، یال و دم پر پشتش، چنان فوّاره آسا در آسمان پخش میشد که گویی اسب های زیادخان و زکی خان دره شوری را که شهرت جهانی داشتند، به رقابت می طلبید، امّا من از ریتم و رقصِ موسیقی وارِ اسبِ کُرنگِ یکی از ریش سفیدانِ فامیلِ پدر، خوشم می آمد. اسبِ کُرنگ ، راه نمی رفت بلکه با عشوه و ناز می رقصید و طنّازی می کرد. آن مردِ محترم،کرنگ را هم در اختیار من گذاشت تا در ماجراجویی های خود ودر رقابت های ایلی ، هرجا که می خواستم با کُرنگِ رقصنده و رهوار ، به رقابت برخیزم.
کرنگ در تمام صحنه ها ، از یورقِه رفتن ها و رقص ها و طنّازی ها ،پیروزِ یکه تازِ میدان بود. اما سرعت او ،به پای زیبایی و طنّازی خیره کننده اش نمی رسید.

روزی در بهاری زیبا و دل انگیز در یکی از دشت های پهناور مناطق قشلاقی ایل قشقایی، جشن عروسی یکی از جوانان قبیله برپا شد. عده ای از جوانان و هم سّن و سالان پرشور و نشاط من،دندان تیز کرده بودند که در این جشن ایلی، لااقل در سرعت،گوی سبقت را از من و کرنگ بربایند. من که جوانی تیزهوش و از نوابغ ایل بودم، چاره ای اندیشیدم. برای نوازنده ی چیره دست کَرَنا که هنگام رفتن به عروسی به پیشوازم می آمد، پیشاپیش و پنهانی ، جایزه ای فرستادم و از او خواستم که به هنگام توقّف من در برابر استقبال کنندگان ، دهانه ی کَرَنایش را با ریتم و آهنگی رسا و شورانگیز، از نزدیک در گوش های کرنگ بنوازد و آن باره ی تیزپای را به هیجان آوَرَد. هنگامه ی شورانگیزِ مسابقه شروع شد. کرنگِ پرهیجان، تاخت نمی کرد، پرواز می کرد، آن هم در میانه ی زمین و آسمان. نوازنده ی کرنای کار خود را کرده بود،کاری کارستان. نوازنده،هیجان آفرید،کرنگ،به پرواز درامد و پیروزی را من در آغوش گرفتم.
روز هشتم تیر ماه 1405 که جناب داریوش خان قشقایی، نوه ی صولت الدوله ی بزرگ و نبیره ی سردار بیگانه ستیزِ ایران، سهراب خان قشقایی ،چون شمعی شب افروز، جمعی از بزرگان ایلیِ جنوب، از جمله؛ قشقایی ها و متحد دیرین شان بویراحمدی ها و دیگر بزرگان را پروانه وار بر گِرد خود جمع کرده بود و من هم افتخار میزبانی را در باغ جناب علی اکبر کاظمی دوست محمدلو، بر عهده داشتم. آن گاه که بویراحمدی های متعصّب و غیرتمند و شجاع، دانشمندِ برجسته ی ادبی خود، دکتر محمدرضا شریعتی راد را برای سخنرانی و ارائه ی فضل و هنر و دانش به میدان رقابت فرستادند،بی درنگ خاطره ی رقابت اسب ها، قوچ ها و لوک های پر هیبت و تَرکِه بازان چیره دست قشقایی در ذهنم تداعی شد.
بویراحمدی ها حداقل چهارنفر از اساتید و دانشمندان خود،جناب استاد محمودی اطهر ، جناب دکتر حبیب الله دیبا و جناب استاد سیاوش بهمنی را برای پشتیبانی و تحسین و تشویق دکتر شریعتی راد، آماده کرده بودند.
بویراحمدی ها ، همگی مورد علاقه و احترام من
و از خاندان ایل و تبار مادرم بودند ، اما آیین دیرپای قشقایی ها این است که در رقابت ها و حتی خدای ناخواسته در جنگ ها و ستیز ها ، هر قشقایی باید پشتیبان ایل،طایفه و قبیله ی پدری باشد و راز عشق و ارادتِ قشقایی ها به حضرت عباس،این است که او خواهرزاده ی دشمنان امام حسین بود، اما انگیزه و احساس دایی گری نتوانست حضرت عباس را از ایثار جان در راه برادر باز دارد.
من هم هرچند مادر شجاع و غیرتمندم را که پدربزرگِ نامدارش کی حسینعلی تامرادی در زمان خود از مقتدرترین کلانتران بویراحمد بوده است، دوست دارم ،اما من قشقایی هستم و فرزند جواد خان کلبعلی فارسیمدان و در برابر دکتر شریعتی، دانشمندِ بویراحمدی، می بایست یکی از دانشمندان توانمند و نابغه ی قشقایی را به میدان بفرستم. *یادم آمد که نه تنها یکی از کرنگ های تیز پای من، یکی از قوچ های شاخ پیچان و پر توان من، یکی از لوک های جنگیِ مست و پرهیبت من ، حتی یکی از دانشمندان باسواد، کارآمد و توانمندِ ایل من جناب دکتر یاشار پولادیان است که جناب ملک منصورخان صولت قشقایی در وصف اصالت و توانمندی خاندان او جای خالی نگذاشته است و جناب داریوشخان قشقایی هم نیز از دلاوریها و جوانمردیهای لطفاللهبیگ ، پدربزرگ جناب دکتر یاشار پولادیان، با احترام یاد می کنند. دکتر پولادیان وارد میدان شد و با هنرنمایی های خود شادی را برای اردوگاه قشقایی به ارمغان آورد.*
اینک! خوشا به حال من که هم ایل سرافراز پدرم و هم ایل سربلند مادرم از سرافرازان و سربلندان این سرزمین بودند و هستند تا در پرتو سرافرازی و سربلندی آنان ،منِ قشقایی هم، چون عقابی سر افراز و سربلند ، نه تنها در آسمان فارس و کهگیلویه و بویراحمد بلکه در آسمان ایران عزیز از فخر به پرواز درآیم. سر به آسمان بسایم و برای سربلندی و سرافرازی ایل و تبار پدری و مادری ام ، قشقایی و بویراحمد، بر زمین و زمان فخر بفروشم و کلیدطلایی ایل و دیار فارس و کهگیلویه و بویراحمد را به آن سرافرازان پیشکش نمایم.
با احترام شایسته، جانفدای ایل و ایران،
کیهان ایمانی ۱۴۰۵/۴/۸

3 Comments
در این متن بجز تملق و چاپلوسی و تعریف از خود .چیز دیگری دیده نمیشود. در تیتر متن از دو بانو نام برده میشود و در متن هیچ آثاری از این بانوان نیست . بیشتر متن برای تبلیغ یاشار هست . و معلوم نشده که هنر ایشون در چه چیزی هست که جمع را شادی رسانده است . این متن فقط تطهیر یاشار ،هست که در جریان اختلاف لباس قشقایی و لر ها مورد انتقاد لر ها بود .
با یک عالمه تشکر و قدردانی از معلم فرهیخته و دوست داشتنی ایلمان استاد کیهان ایمانی گرچه در برابر آن همه، زبان تجلیلم نیست لذا بگذار به همین مختصر بسنده نموده در یک کلام بگویم دیریست که ما به شیرینی کلام و بیان شما دل سپرده ایم و دیرتر از آن به شهد عسل دلنشینتان .
با تشکر ترلان قشقایی
با یک عالمه تشکر و قدردانی از معلم فرهیخته و دوست داشتنی ایلمان استاد کیهان ایمانی عزیز گرچه در برابر آن همه، زبان تجلیلم نیست لذا به همین مختصر بسنده نموده در یک کلام بگویم دیریست که ما به شیرینی کلام و بیان شما دل سپرده ایم و دیرتر از آن به شهد عسل دلنشینتان .
با تشکر
ترلان قشقایی