ناگفته‌های برادر سید ناصر از او و برادر شهیدش/خوابی که تاکنون تعریف نشد/قسمت اول

سید سعادت‌الله حسین‌پور برادر سید قدرت حسینی- نماینده سابق گچساران و باشت- و سید ناصر حسینی نویسنده کتاب پایی که جا ماند است؛ او بعد از 28 سال از شهادت برادرش، ناگفته‌هایی را از آنچه بر سر خود و برادرانش رفته، بازگو کرده است.حسین پور

ریواس/ سید سعادت الله حسین پور دهبزرگ

بنام حضرت دوست,که هرچه داریم,از اوست

ما برای اینکه ایران ,ایران شود/خون دلها خورده ایم,رنج دوران دیده ایم.

امروز میخواهم برایتان از درد عظیمی بگویم, که نه فقط من بلکه, جمعیت بزرگی، مثل من آن را تجربه کرده اند.

میخواهم شما را از دریچه یک برادر شهید که امروز سالگرد برادرش بعد از ۲۸سال میباشد,به ان نگاه کنیم.

در تاریخ۱۳۶۶/۸/۴ مصیبتی عظیم, همانند کوهی بر من آوار شد, که هنوز نتوانسته ام بعد از این همه سال ان را باور کنم وبپذیرم.

من داغ برادر وخواهر وپدر ومادر را دیده ام. وتوانسته ام گاهأ انها را حتی برای چند روز فراموش کنم. اما نمیدانم ,چرا حتی برای یک روز در خوشی وناخوشی نتوانستم برادر شهیدم را فراموش کنم.

کسانی که عزیزی و یا برادر خود را از دست داده اند, شاید بهتر حرف من را درک کنند.

هر داغی به مرور زمان سبک و یا فراموش میشود, ولی نمیدانم چرا  درد از دست دادن برادر   ۲۰ ساله‌ام فراموش که نمیشود هیچ و پیش کش,  چرا هر روز تازه تر میشود.

.

شاید بخاطر این است, که بقیه مرگها, با مرگشان پرونده انها هم بسته میشود, مثلا فلانی مریض بود, باید عاقبت می مرد, ویا تصادف کرده, واز مرگ گریزی نبود, و…..

اما چرا شهید نمیمیرد؟

شاید بخاطراینکه با مرگ جسمیش ,او نمیمیرد. شاید بخاطر این است که ارمان وهدفی داشته است, واین ارمانش است که او را زنده نگاه میدارد.

اری بیشتر به این ارمان وهدفش است که قابل فراموشی نیست,

چرا من حتی برای یک روز در طول این همه سال نتوانسته ام او را فراموش کنم؟

آیا فقط این من هستم که اینگونه ام ویا دیگر برادران شهدا هم اینگونه هستند؟

قسم سید قدرت برای فراموش نکردن برادر شهیدش

 

اوایل فکر میکردم که با توجه با شهادت شهید ,در زمان نوجوانیم این اتفاق افتاده است,واین سن در روان شناسی ,انسان بیشتر درگیر احساسات است,من اینگونه ام.

یک روز برای رسیدن به جوابم, از برادر بزرگم حاج سید قدرت الله که الگوی اخلاقی ورفتاری برای همه ما بوده وهست,  این سؤال را مطرح کردم.

گفتم: اخوری شده در طول این همه اتفاقاتی که برایت افتاده , شب و روزی را بگذارنی و به یاد سید هدایت,نیفتی.

اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: به جان خود هدایت ,که عزیزتر از جانم بوده وهست, تا کنون اتفاق نیفتاده.

و فهمیدم که این  مسأله ربطی به سن وسال وجوانی ونوجوانی ندارد؛ با خودم اندیشیدم که چرا اینگونه است؟

در این کار تفکر کردم, و اندیشیدم که چه موقع بیشتر به یادش میافتم؟.

.

خون شهید من به بی‌عدالتی حساس بود

 

آنگونه که با ما بیشترمسؤولین گفته اند, خون شهید به بی حجابی حساسیت دارد.

ولی من بیش از بی حجابی ,خون شهید را در بی عدالتی حساس دیدم.

بی حجابی از تربیت جامعه و خانواده بر میگردد. که فرد در چه محیطی وچه فرهنگی بزرگ شود.

وقتی برادر من و دیگر همرزمانش به شهادت رسیدند, اصولا بی حجابی در جامعه وجود نداشت, و از بی حجابان آن زمان الان نشان وافتخار حجاب میدهند.

اما چه شد که جامعه به این روز افتاد, شاید مهمترین دلیلش متولیان دین و حکومت باشند که نتوانستند به وظیفه خود خوب عمل کنند.

خون شهید من که زندگی عادی را از من گرفته است از بی عدالتی و پارتی بازی و رابطه بازی بجای ضابطه مند بودن, استفاده ابزاری از لباس دین واستفاده ابزاری از دین, جهت رسیدن به مقاصد شیطانی,

فراموش شدن امنیتی که توسط شهدا و جانبازان و آزادگان و دیگر ایثارگران به وجود امده است.

عمدتا امروزه فقط در ظاهر برای پیش بردن امیال دنیوی خود از نام این عزیزان استفاده میکنند. اگر بخواهم از این خونابه بنویسم, اگر ساعتها بنویسم ,تمامی ندارد اما چه کنم که وقت اندک است و حوصله خوانندگان کم.

انفجاری که 4 نفر از اعضای خانواده‌ام را به کام مرگ کشاند

۱۳۶۶/۴/۸برای خیلی ها یک روز عادی همانند خیلی ها از روزهای دیگر تاریخ است, اما برای من یاداور یک مصیبت و درد عظیم ولی توأم با نوعی غرور وسربلندی است, برای من برگهای دیگری از تاریخ هم,همراه با مصیبت است.مثلا؛

.

۱۳۵۹/۵/۲۸یاداور انفجار در روستای ده بزرگ وبه وجود امدن بزرگترین فاجعه انسانی بعد از انقلاب, (در این روز ۵۹نفر از فامیل و منسوبینم از کودک در رحم تا پیرمرد۷۰ ساله با وضعی رقت بار جلوی چشمانم تکه تکه شدند,و پر در اغوش اسمان کشیدند) و در ایران سه روز عزای عمومی اعلام شد,

و سهم خانواده من چهار نفر بود, مادر بزرگم, یک خواهر و دو برادرم.

نه دیه به ما دادند و نه مسببین را مجازات کردند

متأسفانه تا به امروز کمترین کار که دیه آنان است در حکومت جمهوری اسلامی پرداخت نشده است, و مقصرین ومسببین این مصیبت عظیم, حداقل مجازات هم نشده اند!!!.

.

ویا ۱۳۶۷/۴/۴در این روز دیگر برادرم در اخرین روزهای جنگ مفقودالاثر گردید.

برای ایشان دوسالگرد گرفتیم و مصیبتها کشیدیم. ولی معجزه ای اتفاق افتاد, خیلی ها برایش دعا کردند. ولی ایمان و باور دارم که دعای مادر دلسوخته مان بیش از همه دعاها اثر داشت و مستجاب گردید و خوشبختانه روزی که اسرا ازاد شدند او هم به اغوش وطن و خانه بازگشت و امروز یکی از مفاخر ایران زمین است.

خوابی که تاکنون تعریف نشده است

اما چرا دعای مادر تأثیر بیشتری داشت؛ اصولا برای استجابت دعا میگویند,باید دل شکسته بشه, تا دعا مستجاب بشه,من این خواب را تا حالا  برای برادرم هم تعریف نکرده ام و شاید امروز روزی است که او هم  بشنود.

هشت ماه بعد از شهادت سید هدایت,  سیدناصر مفقود الاثر گردید وعده ای گفتند که جلوی چشمانمان گلوله خورد و نتوانستیم او را برگردانیم, و شدت جراحتش به گونه ای بود که احتمال زیاد شهید شده است.

در همان روزها  که مادر خیلی بی تابی میکرد و از خداوند جهت تلطیف این مصیبتها  طلب مرگ میکرد, شبی یک کودک معصوم خوابی دید گفت؛ خواب دیدم که مادر شهید طبق معمول بر سر قبر شهید گریه وزاری میکند.

دیدم نوری بر بالای قبر  ظاهر گردید و به مادر شهید  گفت, آسایش و شادی شهید را  از او گرفته ای و در مجلس عیششان او میاید و کنار تومینشیند وغمگین میشود و من را هم مغموم کرده ای اگر واقعا پشیمانی از این هدیه ای که به ما داده ای تا او را به تو باز گردانیم, اگر هم نه, این کتاب قران را از من بگیر و ارام بگیر, گفت ؛مادرکتاب را از دستش گرفت وارام شد.

دعای مادر در حق سید ناصر

بعدها که سید ناصر آزاد گردید و خاطرات خود و مبارزه اش را با مرگ برایمان تعریف کرد, دیدیم که چیزی فرای معجزه او را از مرگ نجات داده است.

مگر میشود انسانی 17 روز پایش با یک رگ متصل باشد و عفونت کند و سیاه گردد و بدبو گردد,که تحمل را از خود و دوستانش بگیرد و به جای تخت بیمارستان از او در زیر افتاب ۵۰درجه برای ساعتهای متمادی بدون اب وغذا  ودر زیر شکنجه بتواند  زنده بماند؛ برای من این قابل هضم نیست.

مگر اینکه دعای  عزیزان  بخصوص مادر که گفت؛ بارخدایا هدایت را به تو بخشیدم, ولی سیدناصر را به من باز گردان و این دعاچه زیبا مستجاب گردید,

ویا ۱۳۷۸/۱۲/۱۵این روز یادآور مرگ پدرم که هویت من در ایلم میباشد, پدرم را بیش از آنچه  سیدی مؤمن وعبادت کار(که اینگونه بود) که پسوند سادات بحرینی میباشد و مردم انان را اینگونه می شناسند و به آنان باور و ایمان داشته و دارند, بیشتر او را با تفنگ و قطار وسیمای زیبایش و سفره داری‌اش,میشناسند.

او نماد غیرت ایل و تبارمان بود و تنها فردی از طایفه  که شیخ علیمراد چرامی حماسه سرای مشهور قبل از انقلاب در کنار سایر بزرگان بویراحمد و کهگیلویه در مورد او حماسه سرایی کرد.

در اشعارش میگفت؛(جنگمون تن وتنه,تیر کشت ,مبیتون/سی کلو دهبزرگی مه کافریتون.

سی کلو دهبزرگی دعوای دین کرد/ملک ملکی من اسمون صدافرین کرد.) اما از ان پدر حماسه ساز بعد از شهادت هدایت وداغ دوساله سیدناصرفقط پوست واستخوانی ماندواین غم جانکاه زمین گیرش کرد , و دعای شبانه روزش که خداوند از او راضی شود ورد زبانش شد که خداوندمرگ را نصیبش گرداند,که عاقبت در سال۷۸ به  سوی دوست شتافت.

.

اگر غم مادر نبود، من زودتر از او می‌مردم

و یا  ۱۳۸۸/۹/۲۸ در این روز مادرم برای همیشه از عالم خاکی پر کشید و با خود لبخند من را هم با خود برد و دیگر حتی برای یکبار هم نتوانستم از ته دل بخندم.  به دلیل وابستگی ام به او بارها با خود اندیشیده بودم, که من پیش از او بمیرم و یا  او پیش از من؛ جوابش برایم سخت بود, ولی خوب که اندیشیدم, گفتم این بی عدالتی است, که او بخواهد داغ سومین فرزند جوانش را هم ببیند. باید او پیش از من بمیرد,تا من داغ رفتن او را بر دوشم که خیلی هم سنگینی میکند ,بکشم.

اگر بخواهم از خاطرات مادر و شهید بگویم, خود داستان مفصلی میشود. ولی به دوتا از هزاران بسنده میکنم, تا حوصله شما هم سر نرود,

.

سیمای جسمی شهید هدایت‌الله

سید هدایت الله, با وجود اینکه کمتر از یکسال میشد, که به اطلاعات وعملیات رفته بود, با وجود سن کم ایشان وعدم تجربه کافی نسبت به بقیه همرزمانش ولی با داشتن شجاعتی بی بدیل و اندامی عضله ای وماهیچه ای,توانست با سن کم معاون اطلاعات وعملیات تیپ ۴۸فتح شود(شب عاشورای سال قبل, پسرخاله هایم,حیدر و کیانوش  میخواستند برای دوستان تهرانی خود شهید حسینی را توصف کنند.کیانوش میگفت؛او همانند ریسمان تنیده ای میماند, که با ان لنگرکشتی را میبندند. و حیدر میگفت؛ اگر میخواهی ظاهرش را تجسم کنی ,اندام بورسلی را تجسم کن.) و به راستی که درست میگفتند و جان خودش قسم یاد میکنم که اگر در مسابقات مچ اندازی و یا اگر کشتی در مسابقات جهانی شرکت میکرد,

صاحب دهها گردن آویز میشد ولی او بالاترین مدال را از خداوند گرفت.

علم غیب مادر از آنچه بر شهید هدایت در جبهه می‌گذشت

به خاطره مادر باز گردیم. شهید با توجه به شغلش که سختی ومشکلات خاص خودش را داشت, هر شب با جان خود بازی میکرد و جانش را برای آرمانش ناچیز میشمرد.

شاید دعای خیر مادر مانع از شهادت ایشان در همان روزهای اول رفتن ایشان به واحد اطلاعات وعملیات میشد.

در طول آن سالها هر اتفاقی که برای شهید میافتاد ,مادر تا حدودی مطلع میگردید و بلند میشد ودست بدعا برمیداشت.

یک روز در سنگر واحد اطلاعات این مسأله را برای دوستانش تعریف میکرد که هر اتفاقی که برای من میافتد, مادرم, از آن باخبر میشود, و این مسأله تعجب همرزمانش را بر میانگیزد. ومیگویند؛ هدایت,ما هم مادر داریم, مادرهای ما ,هم, ما را دوست دارند,..

و شهید میگوید؛علاقه مادر من نسبت به فرزندان زبان زد عام و خاص است و مادر من همه دلخوشی اش به فرزندانش است.

دوستان شهید برای اثبات یک موضوع به خانه ما آمدند

آنان میگویند؛برای ما غیر قابل باور است,تابه چشمهای خود نبینیم, وبا گوشهای خود نشنویم.

یکی از رزمندگان پیشنهاد میدهد,تا نماینده ای برای اثبات  حرف خود برگزینند و به علمدار یکی از همرزمان شهید میگویند,؛جهت اثبات این ادعا به خانه هدایت برود و شرح ماوقع را به آنان برساند و او هم قبول میکند.

.

شب ساعت نزدیک هفت شب یک روز تابستان ۱۳۶۶بود که آنان از اتوبوس, بر سر دوراهی باشت,پیاده شدند,خواهرم داشت تدارک شام را میدید. مادر صدایش زد ؛ که آیا برنج را در دیگ ریخته ای. و او گفت خیر,ولی الان دیگه دارم ,ان را داخل دیگ میریزم, مادر گفت؛ دو پیاله به آن اضافه کن. و خواهر گفت؛برای چه؟

مادرگفت؛ برادرت, به همراه یکی از دوستانش ,دوراهی باشت,هستند, چند دقیقه دیگر میرسند (درآن زمان, باشت کمتر از صدتلفن داشت,که بیش از نیم آنان ادارات دولتی بودن و بقیه متعلق به خانواده شهدا و مسؤولین بود.

این را گفتم که شما را به دهه شصت برده باشم و کمی بیشتر بتوانید آن را درک کنید,و اصولا ما نمیدانستیم که برادرمان کی میاید وکی میرود.)

 

 

ادامه دارد…

 

 

 

 

 

دبیر این صفحه:

لینک کوتاه خبر:

https://rivasjonoob.ir/?p=22379

10 Comments

شما هم دیدگاهتان را با دیگران به اشتراک بگذارید

اگر مایل هستید ایمیل و شماره تماستان را هم وارد کنید؛ این اطلاعات منتشر نمی‌شود.