بابای آسمونی

اگه اینجا بودی می رفتم برات یه نون سنگک خشخاشی می خریدم ،مامان هروقت نون سنگک می گیره ،یه تیکه برای تو قیچی میکنه میذاره کنار ،میگه بابات خیلی دوس داشت

سلام بابا جون ،امروز روز پدره ،هرکسی برای باباش کادو می خره ،بعضی جوراب ،بعضی پیراهن ،بعضی تسبیح ،اما من که نمی تونم واسه تو ازاین چیزا بخرم .مادرجون میگه بابا به این چیزا نیاز نداره .میگه بابا پرواز کرده رفته اون دور دورا ، پیش خدا .من که نمیدونم پیش خدا چه جوریه ؟ راست راسکیه یا مامان میخواد که من ندونم تو کجا رفتی ؟ .
اگه اینجا بودی می رفتم برات یه نون سنگک خشخاشی می خریدم ،مامان هروقت نون سنگک می گیره ،یه تیکه برای تو قیچی میکنه میذاره کنار ،میگه بابات خیلی دوس داشت .پدر
بابا جون ،من تنهام ،خودم تنها اینجا کنار قبرت نشستم ،هیشکی نیست ،می خوام تا مامان نیومده باهات حرف بزنم .می خوام به قول آزاده دردودل بکنم .من که هنوز درد و دل کردن بلد نیستم .همیشه یواشکی با خدا حرف می زنم ،اما امروز می خوام با تو حرف بزنم .کاش نگام میکردی ،اونوقت میدیدی ،چطور قبرتو تمیز کردم وگلاب ریختم ویه شاخه گل خیلی قشنگ از پولای خودم برات خریدم ،از پول خودخودم .نمیدونی چه بویی داره . می خوام فردا که می برمش مدرسه به همه بگم که این گل را برات خریدم وبه خانم معلم نشونش بدم .خانم معلم ما ،خیلی مهربونه وهمیشه منو بغل میکنه ومیگه دخترم ! درستو بخون تا موفق بشی وبتونی مفید باشی نمیدونم مفید چیه اما میدونم هرچی هست خوبه .
بابا جون ،وقتی من کوچک بودم وبه قول مادرم قنداق پیچ بودم ،تو از پیش ما رفتی وبه آسمونها پرکشیدی .از وقتی بچه بودم تا حالا همش برام سؤاله ، که کسی که می تواند پر بکشه وبه آسمونها بره،واقعا نمی تونه برای یک دقیقه هم که شده در جشن تولد من ظاهربشه تا دوستام بدونن که من هم پدردارم ،حتی پدرم می تونه تا آسمون پرواز کنه .خانم معلم میگه ،وقتی کسی بتونه پرواز کنه دیگه حاضر نیست ،حتی برای یه لحظه ،از پیش خدا بیاد پایین یا بیاد روی زمین وبا آدمها حرف بزنه .میگه اونها خیلی بزرگن اینجا جا نمیشن.
بابای عزیزم ،نمی دونم از اون بالا منو می بینی ،وقتی به قول مامان شیطونی می کنم ،یادم میره تو داری نیگا می کنی اما وقتی یادم میاد ،دختر خوبی میشم ویه گوشه می شینم .خانم معلم میگه شهداء مارا می بینن .راسی راسی شما منو می بینی .حتی اون موقع که پام به سنگ خورد وگریه کردم تو داشتی منو نیگا می کردی وهیچی نمی گفتی ؟ .
راستی باباجون میخوای به قول مامان برات چغلی کنم وهمه چی را تعریف کنم ؟
حالا بهت میگم میدونی داداشی به من میگه مرضی چغلی .بابا جون ! ،مادر بزرگ صبح تاشب میره مسجد وبرای عموهام دعا می کنه راستی اینو هم بگم ،بعضی شبا مامان مهین غذای شور درست می کنه ونمیذاره بعدش آب بخورم .منم تشنه میخوابم .نصف شب بیدار میشم یواشکی میرم سر یخچال ویه لیوان پر پر آب می خورم.یه شب شنیدم مامان بزرگ برای همسایه ها ومریضا دعا می کنه.باباجونم ،می خوای در باره مامان بزرگ برات چغلی کنم ؟ مادر بزرگ هر روز پیرتر وپیرتر می شه،وبه قول عمه ملکه ،هرروز یک بیماری جدید براش کشف می شه واین بیماری های جدید ، هرکدومش یه قرص داره از اون رنگووارنگا ،خوشگل وخوشگل.
میگم شاید ،دکترا برای اینکه مادربزرگها مریضیشونو فراموش نکنن ،هر مریضی را با یه رنگی مشخص می کنن !
بابا جون!،وقتی بعداز زنگ آخری آخری مدرسه ،همکلاسی هام ،همرای باباشون میرن خونه ، خیلی دوس دارم تو هم دستمو بگیری ومنو ببری خونه ،اما تو همین یه آرزومو هم ، یادت نمی مونه . باباجون راستی ! میدونستی ،بعضی از دوستام پدر دارن ،اما پدرشان هنوزهنوز به مدرسه نیومده ومن هنوز ندیدمشون ؟! دیروز از نرگس پرسیدم که چرا پدرت نمییاد دنبالت ؟ گفت پدرم قحط نهایی است ،من نمی دونستم که قحط نهایی یعنی چه ! اما شب که پیش مامان مهین بودم ،پرسیدم ، مامان ! قحط نهایی یعنی چه ؟ مامان گفت : قحط نهایی ؟کی گفته ؟ گفتم نرگس میگه باباش قحط نهاییه ونمی تونه بیاد مدرسه .مامان مهین یه کم خندید ،اما بعدش خیلی گریه کرد.من هم نمی دونستم چه حرف بدی زدم که مامانو ناراحت کردم ،مامان،همینطور گریه می کرد ، تا وقتی که گفتم جون بابا گریه نکن ،بعد مامان ،اشک هاشو پاک کرد وبرام گفت :مرضیه جان ! قحط نهایی نه ، قطع نخاعی درسته .قطع نخاعی به افرادی می گن که به خاطر گلوله یا ضربه ای که به نخاعشون می خوره فلج میشن.یعنی اگر کسی از گردن قطع نخاع بشه فقط می تونه سرشو تکون بده .گفتم پس کی کاراشو انجام میده ؟
گفت خانومش وبچه هاش.گفتم غیراز پدر نرگس کی اینجوریه ؟ گفت: پدر مهنازخانوم معلم سومی ها ، که دوسال پیش توی تصادف جاده باشت به دهدشت قطع نخاع شده ومادرش همه کارهاشو انجام میده .بعدش گفت :مرضیه جان ،پدراحمدرضا دوست داداشت ،که چندروز پیش رفته بودیم ،تشییع جنازه اش ،از سال شصت ویک تا حالا ،جانباز شده بود.درست بیست و پنج سال قبل از تولد تو ،پدر احمد رضا توی جبهه جانباز شده بود تا چند روز پیش که شهید شد .گفتم مادر چرا به من نشونش ندادی ؟ گفت : چون این مدت بدنش زخم شده بود و خیلی لاغر شده بود ،دلم نمی خواست ،با دیدنش اذیت بشی .راستی پدر جان ،حالا کمی خوشحال ترم که اگر پرکشیدی وبه آسمون رفتی ،من نمی بینم که روی تخت بستری باشی ومرضیه غصه بخوره ،حداقل شرایط من بهتراز نرگسه، چون من نمی بینم که پدرم روی تخت باشه وهیچ کاری نتونه انجام بده ،حتی قایم باشک ، ،حتی اگر نرگس مشکلی داشته باشه هم نمی تونه کمکش کنه ویا بیاد مدرسه. نرگس می گفت یه روز کمد لباسام افتاد روم وبابام حتی نیومد کمکم وتا عصر که مامان اومد ومن آورد بیرون ،زیر کمد لباسا خوابم برده بود ….
باباجون از وقتی فهمیدم که پدر نرگس قطع نخاعی است ،خیلی دلم به حالش می سوزه وتو دلم میگم خوش به حال خودم ،که پدرم پرواز کرده و رفته پیش خدا وحتما خدا کلی براش چیز خریده وخیلی بهش خوش میگذره .
راستی باباجون،یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ،عمو علیرحم یادت که خیلی قوی بودوتفنگ داشت ومثل پهلونا همه چی را می تونست بلند کنه ؟حالا ،نابینا شده وهیچ جایی را نمی بینه وهرجا که بخواد بره باید یکی کمکش کنه .البته عصای خیلی خوشگلی داره ولی نمیذاره من باهاش بازی کنم ،وقتی بهش نزدیک می شم فورا میگه نکن .بقیه عموها خوبند، عموشکری که خونش خیلی دوره ومن تا حالا اونجا نرفتم ، پادرد داره ودوبار عمل کرده ولی خوب نشده، عموعلی یه ماشین پیکان بابار داره ،دلم می خواد برم بالای بالاش ،همیشه صندلای خوشگل خوشگل برام میاره . عموغلام که همیشه منو دخترم صدا می زنه .وقتی میاد کنار قبرت ،باهات حرف می زنه وگریه می کنه وبرات شعر می نویسه .بعضی وقتا برای دوستش که قبرش کنار قبرتون اون بالاتره هم گریه میکنه وبه من میگه هروقت اومدی قبربابایی را بشوری قبر بقیه را هم بشور ،چون دوتاشون مادر ندارن. راستی بهت نگفتم ، همون عمو علی که خونش تهرونه هم خیلی تنهاست ،مامان مهین میگه : تنهایی از مرگ هم بدتره ،اگر آدم مرده باشه دیگه پیش خدا تنها نیست .تو مدرسه که دعا می کنیم همیشه برای عموهام دعا می کنم وبه قول مامان بزرگ میگم خدا روزی حلال وعاقبت بخیری به عموهام بده.
بابا جون حالا اینو گوش کن ،پدر یکی از همکلاسی هام مفقود شده ،اینو از حدیث پرسیدم که مفقود یعنی چه ؟ ،گفت که یعنی پدرم شهید شده وهیچ چیزی ازش پیدا نکردیم وآلان قبرهم نداره ،میدونی آخه من توی مدرسه شاهد درس می خونم ،همه همکلاسی هام ،یا دختر جانبازن یا دختر شهید .بابایی دیگه سرتو درد آوردم نه ؟ بذار اینو هم برات بگم ! بعضی وقتها پنهانی میرم سر کیف لباسات وهمون لباس بسیجی که تو کیفته بو می کنم ،بوی قبرستون میده ،خیلی دوستش دارم ،دلم می خواد یه بار هم که شده بپوشمش ،اما جرأت ندارم به مامان بگم ،چون چند بار دیدمش که با لباسهات حرف می زنه وگریه می کنه .
بابا جون ! ببخشی که من پر حرفی می کنم ،اما در مورد داداشی هم یه چیزی توی دلم مونده ،دوست دارم بهت بگم ،هروقت دفترشو نگاه می کنم ،حرفهایی توش نوشته که معنیشو نمی فهمم ،اما مامان مهین، میگه آرزو هاشو تو دفترش می نویسه ،گفتم آخه چه آرزویی داره ؟ مامان میگه ،آرزو داره که دیگه جنگی پیش نیادکه بچه ها بی پدر بشن ،آرزو داره همه جاده ها مستقیم باشن که دیگه تصادفی پیش نیاد ،آرزو داره همه مریض ها خوب بشن .به مامان گفتم اینها که گفتی ماهم تو مدرسه میگیم .اول کلاس دعا می خونیم ،خانم کرمی میگه اول دعا بعد شروع درس ، تازه دعا می کنیم که همه گرسنه ها هم سیر بشن ،اینها که چیز بدی نیست ! مامان گفت آخه مرتضی عاشق هم شده ومی خواد زن بگیره ! گفتم بره بگیره ،چه اشکالی داره ،گفت: مرضیه جون ! هنوز شغلی نداره ،خونه ای نداره ،کی به مرد بی شغل وبی خونه زن میده دخترم ! حالا بابا جان شما نمی تونی با خدا صحبت کنی که جوونا بتونن شغل پیدا کنن؟ آخه شما که پیش خدا هستید ،خدا حرف شما را بهتر می گوش میده .
بابا راستی اصل کاری را یادم رفته بود بهت بگم ،امروز جشن تکلیف مدرسه بود ،نمیدونی چه کیفی داشت ! نمی دونی دخترای کلاس سومی با چادر سفید چقدر خوشگل شدن ! .من هم دوست دارم سال دیگه که جشن تکلیف کلاس ماست ،تو وبابای محدثه ،پرواز کننین وبیاین مدرسه ما وپشت پنجره کلاس ما بشینین ومن به همکلاسی هام نشونت بدم ،بابا جون !! تورا خدا ،دیگه این یکی را قول بده ،جون مرضیه ،دیر نکنی ….
بابا جون ببخشید پرحرفی می کنم ،اما برای بچه های همسایه هم دعا کن ،بیشتر وقتها با هم دعوا می کنند و حرفهای بدبد می زنند ،مامان مهین ،میگه خدا نصیب گرگ بیابون بکنه ،میگه دست بذار روی گوشهات که نشنوی ،من هم سعی می کنم اما آنقدر صداشون بلنده که از لای انگشتام صداشون میره تو گوشم .یه روز رفتم سرشون داد زدم که چرا اینقدر حرف بدبد به هم می زنین ؟ اون پسر سبیلوشون که ماشین داره ،با قلدری گفت :چار دیواری اختیاری ،من نمی دونم چرا اینقدر بی ادبه که حرفهایی می زنه که من متوجه نمی شم وبعد درو می بنده ومیره …
بابا جون می خواستم روزتو تبریک بگم اما مرضیه به قول مامان کارش چغلی کردن وپر حرفیه ،از همه چی حرف زدم ،حالا تا مامان نیومده ونگفت که بریم خونه ،روزتو تبریک میگم وازت خداحافظی می کنم ،خدایا همه چی برای بابای منو محدثه بخر وهرچی می خوان بهشون بده تابهشون خوش بگذره وخوشحال باشن خداجون قول بده .
قربان بابای مهربونم دختر پرحرفت مرضیه خدامیان کلاس دوم مدرسه ابتدایی شاهد شهید علی پور.

نوشته ای از زبان دختر شهید خدامیان
به قلم سید غلامعباس موسوی نژاد

دبیر این صفحه:

لینک کوتاه خبر:

https://rivasjonoob.ir/?p=29696

شما هم دیدگاهتان را با دیگران به اشتراک بگذارید

اگر مایل هستید ایمیل و شماره تماستان را هم وارد کنید؛ این اطلاعات منتشر نمی‌شود.