«قاتل بیگناه»/ هدیه روز پدر، سه نفر را به کام مرگ کشاند

غلام‌عباس موسوی‌نژاد، نویسنده‌ای صاحب ذوقی است که با ذهن خلاقش تاکنون چندین داستان کوتاه را نوشته است؛ او در داستان "قاتل بی‌گناه"، عذاب وجدان زنی را به تصویر می‌کشد که هدیه‌اش برای روز پدر، لوله بخاری همسایه را مسدود می‌کند و سه نفر را به کام مرگ می‌فرستد؛ درگیری‌های ذهنی این مادر برای توجیه قتل ناخواسته‌اش، داستان را جذاب کرده است.

غلام‌عباس موسوی‌نژاد، نویسنده‌ای صاحب ذوقی است که با ذهن خلاقش تاکنون چندین داستان کوتاه را نوشته است؛ او در داستان “قاتل بی‌گناه”، عذاب وجدان زنی را به تصویر می‌کشد که هدیه‌اش برای روز پدر، لوله بخاری همسایه را مسدود می‌کند و سه نفر را به کام مرگ می‌فرستد؛ درگیری‌های ذهنی این مادر برای توجیه قتل ناخواسته‌اش، داستان را جذاب کرده است.

….

سلام صبح بخیر خانم رحیمی
بهتر شدی ؟
-سلام جناب موسوی نژاد، ممنون، خدا را شکر بهترم .
خانم رحیمی باید جایی برم، اگر کسی از مراجعین تشریف داره بفرست داخل !
هنوز، روی صندلی ننشسته بودم که خانم مودب ولاغر اندامی وارد اتاق مشاوره شد.

منشی دفتر، خانم رحیمی هم با سینی چای وارد شد. گفتم : اول برای خانم لطفا! خانم رحیمی چای را گذاشت و خارج شد.
با لحنی ملایم و کمی رنجور، آرام تشکر کرد و چای را خورد.
گفتم بفرمایید، آماده شنیدنم، کاری از دستم بر بیاد، خدمتتون هستم، با تردید و مِن مِن کنان گفت: جناب مشاور، می تونم به شما اعتماد کنم؟ گفتم: ما تعهد داده‌ایم و شرعا قسم خوردیم .نگران نباشید.

صحبت هاتون را می شنوم و سعی می کنم راهکاری عملی برای آرام کردنتان پیدا کنم، راحت باشید و بفرمایید.
به آرامی گفت: ‌حدود دوسال پیش به مناسبت روز پدر برای شوهرم حوله ای خریدم، می دونید جناب موسوی وسواس دارم، هرچیزی می خرم اول آن را شستشو می‌کنم و بعد استفاده می کنم .

بنابراین حوله را شستم و روی نرده‌های بالکن حیاط خلوت پهن کردم تا شوهرم متوجه نشود که برایش هدیه خریدم .همان شب باد تندی می وزید. موقع اذان ، که بیدارشدم، بعد از نماز رفتم که حوله را بیاورم، اما حوله نبود، وقتی خوب دقت کردم، متوجه شدم که حوله، روی لوله بخاری همسایه که تا کنار بالکن ما  بالا آمده بود، افتاده است.

حوله را برداشتم و آنرا بسته بندی کردم و موقع صبحانه ، به شوهرم دادم . پس از آن، شوهرم با خوشحالی به اداره رفت.

هنوز ساعتی نگذشته بود که صدای آژیر آمبولانس در کوچه پشتی مرا به بالکن کشانید.

ناگهان متوجه شدم که جسد سه نفر جوان را از خانه همسایه بیرون می کشند. ظاهرا قبل از رسیدن به بیمارستان فوت کردند.

بعد از پرس و جو، از همسایه ها، در مورد مرگشان، متوجه شدم که به علت گاز گرفتگی مرده اند .درمدت دوسال گذشته نمی دانستم که نحوه گاز گرفتگی آنها چگونه بود، تا اینکه حدود دوماه پیش بطور اتفاقی در مطب پزشکی، خواهرشان با خانمی همصحبت شده بود، درست پشت سر من  و می گفت: پزشک قانونی گفته است، ظاهرا چیزی راه لوله بخاری را مسدود کرده و برگشت گاز باعث خفگی ومرگشان شده است.

می گفت سه نفرشون توی یک اتاق بودند.از آنروز که فکر می کنم حوله راه لوله بخاری را بند آورده است، دارم دیوانه می شوم. در مدت این دوماه حدود پانزده کیلو ، وزن کم کردم و به شدت عصبی شده ام و دارو مصرف می کنم.  اما هرشب کابوس می بینم و نمی توانم بخوابم .
از طرفی نمی توانم با سید حسن  شوهرم در میان بگذارم، چون فردی مذهبی است و حتی در اجرای قانون نسبت به فرزندش هم ترحم ندارد و اگر فرزندش مرتکب خلاف شود، کوتاه نمیاد و شاید خودش به پلیس زنگ بزند.
اما، دلبستگی به بچه هایم، وحشت از اعدام و ترس از زندان نمی گذارد، پیش کسی اظهار کنم.

خیلی می ترسیدم بیام خدمت شما، اما تحملم تموم شد و ناچار شدم،خدمتتون برسم .البته تعریفتون را  دوستان و همسایه ها زیاد شنیدم و از طرف دیگه، خودتون که بهتر میدونید توی  منطقه ای که  ما زندگی می کنیم، به علت مسایل قبیله ای اگر بستگان فوت شده ها ، متوجه شوند که من، در مرگ فرزندانشان مقصربودم، خودم و خانواده ام را به آتش می کشند.

در این مدت، خیلی خودم را سرزنش کردم، چندبار تا جلوی کلانتری رفتم اما جرأت داخل رفتن و اعتراف کردن  ندارم، برگشتم خونه وخیلی  گریه کردم.

چندبار سید حسن، متوجه گریم شده ولی بهانه آوردم وگفتم برای خواهر زاده ام گریه می کنم .آخه خواهر زاده ام از ساختمان افتاده وقطع نخاع شده است.

متاسفانه بیمه هم نبوده و فعلا با کمک های شوهرم زندگی می کنن. گاهی خودمو توجیه می کنم  و میگم، اگر مامورین گاز کارشون را درست انجام می دادند و لوله استاندارد نصب می کردند و نمی گذاشتند که صاحبخانه لوله بخاری غیر استاندارد نصب کنه،این اتفاق نمی افتاد.

درواقع ، مقصر اصلی آنها هستند. گاهی هم، فکر می کنم این اتفاق به خاطر وجود باد شدید، اتفاق افتاده است و خداوند می خواست که جان آنها را بگیرد و باد، به دستور خداوند مسئول مرگ آنها بوده است.

به هر حال تقدیر بود که آن شب بمیرند.اما انگار چیزی از درون بهم میگه همه اینها توجیهه و تو مقصری. حالا هم نگرانم در صورت اعترافم، درگیری و دعوا بین خانواده هامون  پیش بیاد و می ترسم عده دیگری کشته شوند و از طرفی داغ مادرهاشون بعد از دوسال ونیم ، دوباره تازه بشه و بیشتر می ترسم بچهامو نفرین کنن.

من به نفرین، خصوصا نفرین مادر اعتقاد دارم، گاهی به خودم میگم، حالا که اون بنده های خدا ، مردن اعتراف من چه دردی را دوا میکنه ؟ شاید هم به خاطر درگیری بین خونوادها مادر دیگری، داغداربشه.
کم کم داشت آرومتر می شد و لحن صدایش تغییر می کرد. گفتم بفرمایید خانم زندی! گفت :میدونید جناب موسوی! خودم مادرم، میدونم داغ فرزند با مادر چه میکنه! خودم بچه چهار ماهه ام را از دست دادم، الان چندساله غمش دست بردار نیست و دائم مثل  سرطان به جونم افتاده و هرروزهم بدتر میشه.

تو را خدا !! راهنمایی کنید.چکار کنم ؟ به نظر شما چقدر توی مرگ آن سه جوان مقصرم ؟ چطوری می تونم آروم بشم ؟……

سید غلامعباس موسوی نژاد

انتهای پیام/ ک-ب

 

دبیر این صفحه:

لینک کوتاه خبر:

https://rivasjonoob.ir/?p=31307

شما هم دیدگاهتان را با دیگران به اشتراک بگذارید

اگر مایل هستید ایمیل و شماره تماستان را هم وارد کنید؛ این اطلاعات منتشر نمی‌شود.