متن سربرگ خود را وارد کنید

حکایت/ به آدمى نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

نادانى را دیدم كه بدنى چاق و تنومند داشت، لباس فاخر و گرانبها پوشیده بود و بر اسبى عربى سوار شده و دستارى از پارچه نازك مصرى بر سر داشت، شخصى گفت: اى سعدى! این ابریشم رنگارنگ را بر تن این جانور نادان چگونه یافتى؟

گفتم: خرى كه همشكل آدم شده، گوساله پیكرى كه او را صداى گاو است. یك چهره زیبا بهتر از هزار لباس دیبا است.
به آدمى نتوان گفت ماند این حیوان
مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش

بگرد در همه اسباب و ملك و هستى او
كه هیچ چیز نبینى حلال جز خونش

متن سربرگ خود را وارد کنید

لینک کوتاه خبر:

http://localhost/localrivas2/?p=23327

شما هم دیدگاهتان را با دیگران به اشتراک بگذارید

اگر مایل هستید ایمیل و شماره تماستان را هم وارد کنید؛ این اطلاعات منتشر نمی‌شود.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

پیشنهادی: